انـــــــــــــــــار

انار میوه ی مــادرم زهــــــــــــراست...

جنس دندان هایم خوب نیست. باید خیلی مراقب شان باشم. مسواک و خمیردندان و نخ دندان باید مثل تسبیح و آیینه و موبایل همیشه دنبالم باشد! برای چکاب همین مرواریدهای ارزشمند رفته ام دندان پزشکی. می فرستد عکس کامل بگیرم. منشی خانم جوان و آرایش کرده ایست. حساب می کنم و می نشینم تا صدایم کنند. توی همین انتظارم که مردی میان سال در حالی که دست پسربچه ای ده دوازده ساله را گرفته وارد می شود. از منشی هزینه ی گرفتن عکس را می پرسد. منشی جوابش را می دهد. مرد می گوید: "اینجا هیچ قشری را تحت پوشش نداره؟ این بچه بی سرپرسته." و بعد انگار بخواهد روی حرفش تاکید کند پسربچه را نشان می دهد و تکرار می کند: "این بچه بی سرپرسته" پسرک سرش را برمی گرداند تا از نگاه خیره ی منشی در امان باشد که چشمش به من می افتد. آب می شود... چیزی درون سینه ام می شکند؛ مثل افتادن تنگ ماهی روی آسفالت خیابان...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 16:57  توسط انار  | 

 

میرم پیش امام رضا...

 


برچسب‌ها: شرح حال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 12:59  توسط انار  | 

 

دلِ اناری که اینجا می نویسد

چندی ست

تَرَکی برداشته

که التیام نمی یابد

می شود

به خاطر مـادرم زهـــــــــــــــرا (س)

برای ِ دانه های ِ سرخ ِ آتش گرفته اش

دعا کنید؟

 


برچسب‌ها: شرح حال, اشک انار
+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت 6:57  توسط انار  | 

کنار ِ صحن ِ خیالی  و  رو  به  ایوانم

و پیش حوض حیاطی که نیست! حیرانم...

 

محمدموحدی مهرآبادی

 


برچسب‌ها: امام صادق علیه السلام, بقیع
+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت 6:12  توسط انار  | 

 

آتشِ زیرِ خاکستری

چند روزی ست

با خواندن یک سفرنامه از قافله ی عشق

شعله کشیده...

.

.

.

جانم را دارد می سوزاند داغ کربلا

 

 

+ قول می دهم آقا، این بار که دعوتم کردی، برای دل رباب ات، جور دیگری گریه کنم...قول می دهم آقا...


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 11:51  توسط انار  | 

هرچند خیلی آه و ناله سر دادم و مدام غر زدم که من به این رشته علاقه ندارم، من علوم انسانی دوست داشتم. هرچند قصد داشتم اگر روزی تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم تغییر رشته دهم، حالا اما به شدت دلتنگ "فیزیک" شده ام.

دلم تنگ شده برای حس کردن خدا میان فرمول های سخت و پیچیده ی کوانتوم. برای تمرین چگونه فکر کردن هنگام کلنجار رفتن با مسائل الکترومغناطیس. برای اپتیک و آزمایشگاهش و نورهای شیطان و بازیگوش که هر دفعه یک جور می رقصیدند و ادا در می آوردند! برای فیزیک هسته ای و حسِ قدرتِ عجیبِ خدا. برای فیزیک حالت جامد و بلورشناسی و نظم دیوانه کننده ی ذراتِ خلقت. حتی برای مکانیک تحلیلی2 با تمام مباحث بیش از اندازه سختش که با بی انصافی تمام وادارم کرد دو بار این کتاب ثقیل و گردن کلفت را متواضعانه بخوانم و آخرش هم با نمره ی غرور آفرین 10 پاسش کنم! حتی دلم برای اساتیدم تنگ شده. بندگانِ جالبِ خدا ! با مغزهای بزرگ و دل های رقیق !

دلتنگ فیزیک خواندنم. این و این یکی دل تنگی ام را بیشتر کرد...

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مرداد1393ساعت 21:43  توسط انار  | 

"سرزمینی عربی و اسلامی ست که در قدیم کنعان نام داشته. حدود 27024 کیلومتر مربع مساحت دارد. دریای مدیترانه در غرب، لبنان در شمال، سوریه و رود اردن در شرق و دریای سرخ و شبه جزیره سینا در جنوب و جنوب غربی آن قرار دارد. باران های بهاری آن عامل مهمی در باروری کشاورزی به حساب می آمده و محصولات آن گندم و جو بوده و در دامنه کوهستان های آن درختان موز، انجیر، زیتون و خرما و میوه های گوناگون به عمل می آمده. رطوبت آن برای کشاورزی کافی و سرزمین بسیار زیبایی ست"

مطالبق آنچه ویل دورانت در تاریخ تمدن آورده است این تعریف فلسطین است. بله فلسطین! همین سرزمینی که امروز با شنیدن نام آن تنها چیزی که به ذهن نمی رسد زیبایی و زیتون است. مدت هاست در این سرزمین به جای گندم و جو، جوانان شان را از کوچه و خیابان ها درو می کنند. سال هاست نوجوان فلسطینی به جای موز و خرما، سنگ و تیرکمان به دست گرفته. دیگر کوچه ها، در و دیوار و  آسمان این سرزمین به صدای شیون مادران داغ دار و کودکان یتیم عادت کرده. وه که چه تلخ است عادی شدن رنج و درد... در این میان حقیقتی بیش از همه وجدان را به پای میز محاکمه می کشاند، حقیقتی برتر از سیاست، فراتر از مرزبندی های کشوری و زبان و رنگ و قومیت، روی مرز احساس، در ژرفای انسانیت... و آن، کودک فلسطینی ست.

چهره ی وحشت زده ی کودکی که از ترس نمی داند به کدام سو بدود قلب هر انسانی را به درد می آورد. کودکی که هنوز راه رفتن یاد نگرفته، باید دویدن بیاموزد برای فرار. لالایی او شده صدای حملات هوایی نیمه شب ها. قصه شبانه اش داستان پرغصه آوارگی و محرومیت است. مدت هاست که بازی های هیجان انگیز پسربچه های فلسطینی و شوخی تفنگ های چوبی، به حقیقت خون و گلوله تبدیل شده. دخترکان معصوم آن دیار تفاوت خواب و بیداری شان را نمی دانند! کدام کابوس بود، اینکه در خواب دید برادرش شهید شده یا اینکه در مقابل چشمانش پدرش را کشتند؟ او دیگر به دنبال عروسک آرامش نیست. زیر آوار ضجه های مادرش، دنبال سنگ انتقام می گردد تا در دستان برادری بگذارد که می داند شاید هرگز به خانه برنگردد.

او فقط یک کودک است. کودکی که در هرجای دیگر دنیا از او انتظاری جز خوردن و خوابیدن و بازی گوشی ندارند. شاید آنها به جرم اینکه در فلسطین متولد شده اند محکوم اند که خیلی چیزها را بیشتر از کودکان دیگر بفهمند. چیزهایی که چندان زیبا و خوشایند نیست. فهمیدن تابستان و گرمایش برای هر کودکی آسان است اما کودک فلسطینی کمی سخت فهمید که "بارش تابستانی" به چه معناست. عملیات بارش تابستانی 6 جولای 2006 که در آن منطقه مرزی شمال غزه هدف دشمن قرار گرفت. هر کودکی سرمای زمستان را حس می کند اما کودک فلسطینی باید معنای "زمستان داغ" را هم بفهمد. عملیات زمستان داغ 12 مارس 2008 که صهیونیست ها از آن به عنوان آزمایش نام بردند. آزمایشی که دست کم 100 شهید داد.

او از این دشمنان بی عاطفه و قلب ها و پوتین های سیاه انتظار ندارد که بر او رحم کنند چون حادثه 12 جولای 2006 را دید. دشمن حتی به هم قطاران خود رحم نکرد و پس از هدف قرار دادن آنان در مرز غزه عملیات را به داخل غزه آغاز کرد. او فضل محمود حسین زهره را هرگز فراموش نمی کند. کودک کلاس دومی دبستان بیتوتیا. برای همین در مدرسه، پشت نیمکت ها که می نشیند باید هر لحظه آماده ی فرار باشد چون می داند ممکن است سقف مدرسه اش را به روی سر او و هم کلاسی هایش خراب کنند. هرچند این آماده باش بی فایده است. او هنوز فرصت نکرده مداد را از لای انگشتان کوچکش رها کند، دیگر همه چیز تمام می شود. تمام کابوس ها، دردها، خاطره ها... شما قضاوت کنید. او فقط یک کودک بود...

 

+ متن بالا را حدود 6 سال پیش نوشتم. به عنوان اولین مطلب جدی برای نشریه ی دانشجویی. امروز میان یک سررسید قدیمی پیدایش کردم! بی ربط به این روزها نیست...

++ دیشب خواب می دیدم در غزه ام، میان شلوغی ها و جنگ و خون و حمله و زخمی ها... هنوز دلم آرام نشده از وحشت یک خواب!

 

 


برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  شنبه 4 مرداد1393ساعت 20:40  توسط انار  | 

می گوید مسیر راهپیمایی طولانی ست، هلاک می شوم از تشنگی! فردا نروم شاید...

فکر می کنم: اگر نروم چطور کنار بیایم با وجدانم؟با ادعای مسلمانیم؟ با ادعای شیعه بودنم؟ با ادعای عاشق حسین بودنم؟ با ادعای عاشق اهل بیت بودنم؟ با ادعای بیزاری از ظلم؟ چطور دلم نسوزد برای شب های قدری که گذراندم؟ برای اشک هایی که ریختم؟ برای سه جوشن کبیری که خواندم و سه بار قرآن به سر گرفتنم؟ برای بیست و شش روز روزه گرفتنم؟ برای حسی به نام عاطفه که از قلبم می جوشد؟ برای نعمتی به نام عقل که خدایم داده؟ چطور روزهای بعد را زندگی کنم؟ در رفاه، آرامش، امنیت... چطور دلم برای خانواده ام بتپد؟ چطور آیة الکرسی بخوانم و فوت کنم بهشان برای دوری بلا؟ چطور قرآن بخوانم؟ چطور سجاده پهن کنم و نماز بخوانم؟ چطور زیارت عاشورا بخوانم؟ گیرم که خواندم، چطور زمزمه کنم اللهمَّ العن اولَ ظالم ظلمَ حقَّ محمد و ال محمد و اخِرَ تابِع له علی ذالكَ ...

چطور این همه سوال و تشویش را بخرم به بهای تشنه نشدن؟

نه... هنوز این قدر نمرده ام....

 

 


برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 19:53  توسط انار  | 

+

+

+

+

+

 

اینها را خوب دیدم

و اینجا گذاشتم

تا یادم بماند میان خواستن های شب قدر، فراموش نکنم مظلومان جهان را...

 

 أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ؟ 

أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟

 أَيْنَ الْمُرْتَجى لِإِزالَةِ الْجَورِ وَالْعُدْوانِ؟ 

 

 


برچسب‌ها: جهاد, عطر نرگس
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 7:32  توسط انار 

 امسال اولین رمضان المبارکی ست که هر روز جز قرآنم را کامل تلاوت می کنم. اولین ماه رمضانی که دعای افتتاح شب هایم را نورانی می کند و شیرینی دعای ابوحمزه ثمالی را می چشم. اولین ماه مبارکی که سحرها و افطارها را خودم درست می کنم و وقت کم نمی آورم. اولین رمضانی ست که سفره ی افطارم را این قدر تزیین می کنم و می آرایم. اولین ماه مبارکی ست که عبادت خوابم سرجایش هست بی اضطرابِ کمبود وقت. اولین رمضانی ست که تمام کارهای خانه به عهده ام هست و همه اش را بی کم و کاست انجام می دهم. اولین رمضانی ست که هر روز به جلسه اخلاق ظهرهایش می رسم و به تمامی نماز جماعاتش. اولین رمضانی ست که با برنامه های رادیو معارف همراهم و در حین انجام کارها کلی احکام و اخلاق و نکته ی ناب یاد می گیرم از آن. اولین ماه مبارکی که ساعاتی هم برای مطالعه دارم. اولین رمضانی ست که حس خوبم این قدر اوج گرفته... اولین رمضانی ست که "تلویزیون" نداریم!

 

+ وقتی با تمام سریال ها و برنامه های تلویزیون همراهی می کنیم و با رسانه ملی زندگی، خیلی از ساعات بهشتی مان برزخی می شود و پر از خسران و حسرت. چشم که به هم بگذاری ماه مبارک می رود  با سحرها و افطارها و ساعات پربرکتش... و ما می مانیم و چشم انتظاری رمضان دیگر که آیا باشیم یا نه... و سوال، که چرا با اینکه شیاطین در غل و زنجیر بودند "من" هیچ تغییری نکرده ام؟!

 ++ و چه خوب گفت رندی پارسا: این همه از لطف خداست بی شک...

 


برچسب‌ها: رمضان المبارک, رسانه ملی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 17:3  توسط انار  | 

 

لیلا، تو اولین زن مبعوث عالمی

رسولِ کوچکِ اقلیمِ خودت

برانگیخته و عاشق!

 

صبر داشته باش

.

.

.

می گذرند این روزهای سخت...

 

 


برچسب‌ها: زن
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 تیر1393ساعت 16:40  توسط انار  | 

 

در محله ی کوچک ما، بچه مذهبی ها دو دسته شده اند. مسجد جامعی ها، مسجد ابولفضلی ها. مردان هر دو دسته عین هم اند، تسبیح به دست و ریش و جای مهر بر پیشانی، زنان هم همین طور، چادری و نجیب... بابا می رود مسجد جامع. می گوید مسجد جامع شهر برای نماز خواندن اولویت دارد. علی رضا می رود مسجد حضرت ابولفضل. می گوید بچه هایش مخلص ترند. مادر می رود مسجد جامع. می گوید معماری اش دل نشین تر است. فاطمه سادات می رود مسجد حضرت ابولفضل. می گوید آدم هایش به روز تر و سیاسی ترند... و من یک روز در میان میان مسجد ها جابه جا می شوم. هیچ جا تحویلم نمی گیرند و من از غربت سر سجاده کیفور می شوم...

 

 


برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 16:56  توسط انار  | 


نشریات جدیدی که این روزها از هر گوشه و کناری می رویند ریشه در خاک واحدی دارند و آن "ژورنالیسم حرفه ای" ست. مشخصه اصلی ژورنالیسم حرفه ای آن است که خود را به سخیف ترین گرایش ها و سلیقه های روز فروخته است و روی به ابتذال آورده و برای جلب مشتری دست به همان کارهایی می زند که پاتوق های کنار خیابان می زنند. گزارش های داغ، مسابقه های تنوری، دانستنی های سرپایی، اطلاعات ساندویچی، تیترهای بودار، مسابقات خوشمزه، ... خلاصه انواع مطلب برای انواع سلیقه ها.

ژورنالیسم حرفه ای ناگزیر است که بنیان کار خود را بر ضعف های بشر امروز بگذارد و از ترشح بزاق خوانندگان ارتزاق کند. حتی اگر اجازه دهند هیچ ممانعتی برای سواستفاده از غریزه جنسی مردان و هوس جلوه فروشی در زنان، سر راه خویش نمی بیند و خود را به اب و آتش می زنند تا راهی برای قلب های مریض پیدا کنند. تز روزنامه نگاری حرفه ای اکنون مانیفست یک مبارزه پنهانی سیاسی با انقلاب اسلامی ست. وجود و بقای انقلاب به دین و دین داری مردم رجوع دارد پس هرچه بتواند انسان را به غفلت بکشاند می تواند اسباب یک مبارزه سیاسی با انقلاب اسلامی واقع شود.

 

از عکس های فوتبالیست های حرفه ای در آدامس های بادکنکی گرفته تا دانستنی های علمی، دیدنی های توریستی، رمان های عشقی و ... بنابراین غرب لازم نیست برای مبارزه با انقلاب حتما رو به مقابله سیاسی و نطامی بیاورد. همه چیز، مشروط به آنکه بتواند مردمان را از دین غافل کند، یک "سلاح سیاسی" است.

 

قسمتی از یکی از مقالات کتاب حلزون های خانه به دوش نوشته شهید سید مرتضی آوینی

.

.

.

.

.

به نظرم، آن ژورنالیسم حرفه ای که شهید آوینی سال ها پیش از آن گفته، امروز مصداق خیلی چیزها شده، خیلی از فیلم ها و سریال ها، پیام های بازرگانی و تبلیغاتی، خیلی وبلاگ ها، خیلی مسابقه ها...

 

 

 

 


برچسب‌ها: شهید آوینی, ژورنالیسم حرفه ای
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اردیبهشت1393ساعت 15:2  توسط انار  | 

 

 

حجت الاسلام و المسلمین میرباقری:

باید در مواجهه با غربی ها دانش چگونه مبارزه کردن را بدانیم. امام راحل هرگز موافق این نبود که انگشت اتهام از روی آمریکا برداشته شود و به همین دلیل محور مبارزه را بر مبنای مبارزه با استکبار جهانی قرار داده بود. پیامبر (ص) و ابلیس هرگز با یکدیگر آشتی نکرده  و بر سر میز مذاکره نمی نشینند، صلح حق و باطل شدنی نیست.، نرمش قهرمانانه و مذاکره تاکتیک است.

 

حجت الاسلام و المسلمین پناهیان:

امروز واقع بینی این است که آمریکا یک قدرت پوشالی ست و آمارها نیز این را نشان می دهد و این نیاز به ایمان به خدا ندارد. نه تنها واقع بینی نسبت به وضع کنونی، بلکه واقع بینی نسبت به وضعیت آینده نیز ما را به همین نتیجه می رساند. الان برای ایستادگی جلوی آمریکا به واقع بینی بیشتر احتیاج داریم تا به ایمان.

 

سعید زیبا کلام:

آیا این یک مذاکره عزت مندانه است؟ ما که هرچه داشتیم در این توافق نامه دادیم و رفت. دیگر چه مانده است. ما داریم به کجا می رویم؟ این توافق نامه خیلی بلاها بر سر ما خواهد آورد. من برای برنامه ی هسته ای احساس خطر نمی کنم و آرزو می کنم فقط و فقط مراکز هسته ای ما با خاک یکسان بشوداما فقط و فقط همین و بیش از این اتفاق دیگری نیفتد. من نگران انقلاب اسلامی هستم.

 


برچسب‌ها: مذاکره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اردیبهشت1393ساعت 18:59  توسط انار  | 

+ نوشته شده در  شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 17:2  توسط انار 

 

نمی دانم مرز بین نوجوانی و جوانی دقیقا چه سنی ست! اما این را خوب می دانم که سال هاست از نوجوانی گذر کرده ام. با این حال از خواندن کتاب " عقاب های تپه ی 60" که برای نوجوانان نوشته شده بدجور کیف کردم! البته لذت بردنم خیلی بیراه نیست. این جور که اول کتاب نوشته این داستان خیلی دیپلم افتخار و جایزه و تقدیر را از آن خودش کرده.

 

*در هر حال اگر نوجوان هم نیستید این کتاب را بخوانید!

   عقاب های تپه ی 60، نوشته ی محمدرضا بایرامی، نشر سوره ی مهر

 

 

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 16:36  توسط انار  | 

پسربچه ها به سن خاصی که می رسند یک دفعه خیلی غیرتی می شوند، خیلی مرد می شوند. خیلی هوای مادرشان را دارند. سنش فرق می کند برای آدم های مختلف ولی خب برای خانواده های سالم و پاک این سن خیلی زیاد نیست. پسربچه ای را می شناسم قدش هنوز خیلی بلند نشده بود، اما روی مادرش خیلی حساس بود. خیلی هوای مادرش را داشت، خیلی مادرش را دوست داشت. خوش غیرت بود، مَرد بود، حَسن بود، حسن مجتبی (ع) بود... حیف که قدش هنوز بلند نشده بود...

.

.

.

مردک پَست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر، به غرورم برخورد

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد...


برچسب‌ها: اشک انار, امام حسن مجتبی علیه السلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 فروردین1393ساعت 21:46  توسط انار  | 

همین روزهاست؛ می دانم! اشتباه نمی کنم. دلم بی دلیل شور نمی زند، همین روزهاست که مادرم طلب انار کند... همین روزهاست که هوش و حواسش برود سراغ تابوتی که بدنش را نمایان نکند... همین روزهاست هجوم نامردان و نامردمان ... من اشتباه نمی کنم! می دانم... از همان روز که بوی دود پیچید توی خانه بند دلم پاره شد، فهمیدم خبرهایی هست. از همان شبی که خواب دیدم مادرم توی دشت گل هاست، داداش محسنم را روی سینه اش خوابانده و دارد لبخند می زند، فهمیدم این لبخند، لبخند روی زمین نیست... می دانم، همین روزهاست شروع حزن روزهای بی مادری...


برچسب‌ها: اشک انار
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 7:28  توسط انار  | 


عزیزم سلام. شاید این آخرین نوشته ای باشد که برای تو می نویسم. شاید دیگر خیلی کار از کار گذشته باشد اما نمی خواهم این حرفها را نشنیده از هم جدا شویم. من هنوز تو را عاشقم. درست مثل ده سال و سه ماه و پنج روز پیش. مثل همان روز که زندگی را زیر یک سقف با هم شروع کردیم. من هنوز یادم نرفته که تو فسنجان سوخته و قرمه سبزی جانیفتاده مرا با چه اشتهایی می خوردی. هنوز یادم نرفته چه قدر کمکم می کردی تا کمی سبک شود کارهای تلمبار شده خانه. من هنوز به یاد دارم که من و تو روزگار خوب و خوشی با هم داشتیم. هرچند دلمان راضی نبود به شرایط موجود. درآمد بیشتری می خواستیم...پر و پیمان تر، بیشتر... با چه زحمتی توانستیم برای من کار پیدا کنیم. دیگر من هم مثل تو نصف روز را خانه نبودم. کارمان سخت تر شده بود . اما تو کمکم می کردی. و باز هم روزگار ما خوش بود. کم کم راهی به ذهنمان رسید تا درآمدمان را حداقل سه برابر کنیم. کمکم کردی تا آموزشگاه زبان زدم. خودت تبلیغاتش را برایم به در و دیوار شهر چسباندی. کارم رونق گرفت. دیگر خانه نبودم صبح تا شب را. زحمت کارهای خانه هم افتاد به دوش تو. رسیدگی به بچه ها هم. پخت و پز هم.... دیگر مرا نداشتی. مرا نمی دیدی اما همه چیز خوب بود و همان طور که ما می خواستیم. ناسازگاری را تو شروع کردی. خواستی بیشتر خانه باشم. گفتی خانم خانه ات را می خواهی که دیگر من نبودم. از من تعطیلی آموزشگاه را می خواهی من اما با تمام خستگی ها پول و مقامم را دوست دارم. حالا من درآمد زیادی دارم. برای خودم خانه و ماشین گرفته ام. برای خودم مرد شده ام. از تو هم مردتر! من هنوز تو را عاشقم. اگر تو هم دوستم داری تقاضای طلاق را امضا کن. مهریه ام را هم زودتر بده. می خواهم ساختمان آموزشگاه را عوض کنم.....


* متاسفانه متن بالا با الهام از رخدادی حقیقی نوشته شده.


برچسب‌ها: داستان, زن, خانواده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 14:18  توسط انار  | 

 

 

"جانم فدای حضرت هادی علیه السلام"

 


برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام نقی علیه السلام, emam hadi, emam naghi
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 16:20  توسط انار 

"زمستان 61 بود و هنگامه ی جنگ. هم از نوع شهری که هواپیماها شبانه روز می آمدند و  آژیر و پناهگاه و بمب و هم از نوع جبهه ای که جبهه ها داغ بودند، داغ. این بود که "هیچ آقایی" چون مرا گفتند راهی شود. با آنکه اهل آزمایش بودم و درمان اما نام جبهه و جنگ هم ردیف شده بود و از شما چه پنهان چیزکی هم مثل ترس ته دلم نشست. اما در آزمایشی که از "خونم" کردم دیدم از "خون" دیگران رنگین تر نیست. این بود که راهی شدم..."

 

راهی شد. وقتی داشت می رفت یک پسر پنج ماهه و یک پسر سه ساله داشت. آنجا مسئول بانک خون یک بیمارستان صحرایی شد. روی برگه ماموریت اش نوشته بود 20 روز. اما قد 20 سااااااااال شاید هم بیشتر حرف و تجربه و عشق، "عشق" آنجا دید... توی همان بیمارستان صحرایی صحنه های عجیب زیادی دید؛ جوانی که اسم ائمه را صدا می کند میان درد ها و بعد چند دقیقه تمام دردهایش تمام می شود و ملافه ای سفید می کشند روی صورتش، گنجشک های بازیگوشی که از بالای سقف بیمارستان صحرایی زل می زندند به چشمان نیمه باز مجروحی که درد شدیدی دارد اما دم نمی زند، رزمنده ای که دست راست قطع شده اش بدجور درد می کند، تخت هایی که بعد از هر مرحله عملیات تند تند پر می شوند و با همان سرعت خالی... و تنها خاطره ای از لحظه های درد کشیدن و یا زهرا گفتن جوانان و نوجوانان باغیرت و مَرد را به خاطرشان می سپرند و خیلی حرف های عجیب و زیبای دیگر که مطمئن باش ارزش خواندنش را دارد...

 

نامش "حسن رحیم پور" است و نوشته هایش در کتاب "زندگی خوب بود" نشر سوره ی مهر چاپ شده.

 

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 6:30  توسط انار  | 


نگاه، باید مراقبش بود. چشم، باید پاک نگهش داشت. شیرینی ایمان را چشیدن مراقبت می خواهد. "هرکس به پاس حرمت الهی، از نگاه حرام چشم بپوشد، خداوند ایمانی به او عطا می کند که شیرینی اش را در دل حس می کند" چشم ها برای خود عالمی دارند. چشم یک عضو ساده ی بدن نیست که فقط برای دیدن به کار آید. چشم ها موجودات عجیبی هستند. دنبال یگانه معشوق اند. شاید برای همین نباید توی هر چشمی خیره شد. هر چشم یک صاحب دارد و باید بعضی حرف ها را با همان صاحبش بزند. با چشم ها می توان حس کرد، می توان تمام حرف های ناگفته را شنید، می توان عاشق شد... همین موجودات کوچک، یک جفت مردمک های عجیب، خیلی مراقبت می خواهند. بعضی چشم ها راهزن می شوند، بی رحم می شوند... بعضی چشم ها خائن اند... پناه بر خدا...




برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1392ساعت 7:42  توسط انار  | 

 

می گویند آدم ها هاله های نورانی و تاریک اطراف خویش دارند. بعضی ها با چشم هایشان این نور یا تاریکی را می بینند، بعضی ها حس می کنند و بعضی ها مثل هم نمی دانند چرا وقتی ساعتی را برای کاری بیرون خانه و توی پیاده روهای شهر شلوغ و میان آدم ها و ماشین ها سپری می کنند وقتی به خانه می رسنند سنگینی خستگی عجیبی دارد از پا در می آوردشان! کلافه و نا آرامم... شاید از بس هاله های تاریک و سیاه به سر و رویم خورده و هاله ی تاریک و مبهمم را سیاه تر کرده... برایم عجیب است این چهره ها و سر و ظاهرها. از دیدنشان وحشت می کنم؛ یک جور رنگ های غلیظ و عجیب و غریب، لباس های غیر قابل وصف که ناخودآگاه به ذهن آدم می رساند عریانی محض این قدر زننده نیست که این لباس ها...  اصطلاحش را می گویند خفن! نمی دانم دقیقا خفن یعنی چه! فقط می دانم چیزی شبیه بغض دارد خفه ام می کند. من اگرچه شهرم سومین شهر ایران از نظر حجاب است حالا اما ساکن شهری شده ام که رتبه ی اول بی حجابی را دارد. به خدا غم دارد جگرم را آتش می زند. بر سر دختران نجیب ما چه آمده؟ این بی حیایی از کجا میان روح زنان و دخترانمان رسوخ کرده؟ دلم می گیرد وقتی توی شهر این همه قبح گناهان ریخته؛ با خودم می گویم خدایا یعنی امشب هم صبر می کنی یا در سحرگاهی تمام این شهر را روی سرمان خراب می کنی؟ و خدا صبر می کند... صبر می کند... خسته ام، خسته از این همه بی حیایی و بی غیرتی،از زلف های پریشان، از نگاه های خیره، از عطر و اسانس های جهنمی، از ساپورت های زرد و نارنجی و صورتی، از راحتی رفاقت دختران و پسران جوان... خسته ام از این شهر، از این همه گناه ....




برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1392ساعت 9:31  توسط انار  | 


سوار اتوبوس بودیم. هوا گرم بود. از جاده خسته بودیم. مناظر راه هم لذت بخش نبود. تا بود بیابان بود و خار و خاشاک و گاهی خانه ای، خرابه ای. همه حال عجیبی داشتند. خستگی و غم را میشد توی نگاه تک تک شان دید. سکوت محزونی هم که حاکم شده بود حکایت از همین حس غریب داشت. راه طولانی آمده بودیم و بدتر از همه بغض های در گلو بود که در دو زیارت گاه قبلی شکسته نشده بود و هم چنان با ما سفر می کرد. حرمین سامرا و کاظمین را قد رسیدن و یک سلام کوتاه زیارت کرده بودیم و بعد اطاعت از صدایی که می گفت: " به سمت اتوبوس ها برگردید، اینجا امنیت ندارد زائران عزیز". امنیت اگر آنجا نبود پس کجای عالم بود؟! چاره ای نبود اما. گوش به فرمان بودیم. آقای صالح زاده مدیر کاروان بود. مرد شریفی که با تمام فشارها و سختی ها همواره پرانرژی و مهربان بود. توی این مسیر دیگر او هم بریده بود. آرام روی صندلی ردیف اول نشسته بود. آلودگی هوای نجف تقریبا نیمی از هم کاروانی ها را مریض کرده بود. اتوبوس هم چنان در سکوت و گرمای جاده می رفت و هیچ چیزی از انتهای جاده معلوم نبود...  یک دفعه، نمی دانم چه شد، از کجا شروع شد، شاید از یک تغییر ناگهانی مسیر اتوبوس شاید از یک ندای عجیب در دل ها، شاید از شنیدن صدای زنگ کاروانی غریب... سکوت ها شکست. همهمه ای شد. دیگر کسی تکیه نداده بود. همه از روی صندلی ها خیز برداشته بودند و اطراف را نگاه می کردند. انگار دنبال چیزی بگردند. کسی قرار نداشت. من هم. دلم شور افتاده بود. بی قراری می کرد... لحظاتی بعد مدیر کاروان بلند شد و وسط اتوبوس ایستاد. با صدای غمگین و بلندی که به همه برسد اما آرام تر از همیشه گفت: "اینجا دیگر جاده کربلاست، انتهای این مسیر که شاید به نیم ساعتی هم نکشد می رسیم به کربلا" صدای ضربان قلب های عاشق را میشد شنید. بغض ها شکست. همه می باریدند، عجیب می باریدند، هوای خنک بهشت وزیدن گرفته بود....



نمی دانم چه شد

شاید کار ملائکه ای بود که در ورودی کربلا به چشم و گوش و قلب های مان مهر زدند!

به کربلا که رسیدیم دیگر خبری از اشک نبود

بهت بود و بغض بود و سکوت

داستانی که تکرار شد

بغض هایی که ماند

جاده ای که طی کردیم و برگشتیم

و مسیری که دیگر انتهایش کربلا نبود...


 



برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 14:40  توسط انار  | 

 

گللر نامی ترکی ست. به فارسی می شود گل ها. "تمام گل های دنیا". گللر اسم پیرزنی ست با موهای سفید کوتاه شده، شبیه نرگسی پژمرده، که روی یکی از تخت های سرد آسایشگاه سالمندان داستان زندگی اش را برای خانم نویسنده می گوید. گللر از مرگ می ترسد. او نمی خواهد اینجا بمیرد. او می خواهد بچه هایش او را به خانه ببرند، توی اتاق آفتاب گیر جایش بدهند. روبه قبله درازش کنند و روی او ملافه های تمیز لاجورد زده بیندازند. آن وقت با خیال راحت بمیرد. او اینجا مردن را دوست ندارد. اینجا مرده را شکلات پیچ می کنند و بی هیچ تکبیر و صلوات و روی دست گرفتنی می برند! گللر منتظر ماه بانو و گل بانوست. دخترهای دوقلویش که سرشان خیلی شلوغ است و هربار که می آیند می گویند بگذار سرمان کمی خلوت شود، تو را می بریم خانه... دخترها مشغولند. باید برای تمام زمستان ترشی و مربا درست کنند. برای پسر بزرگ ماه بانو رفته اند خواستگاری. دختر وسطی گل بانو هم امروز فردا می زاید. گللر منتظر است بچه ها او را به خانه ببرند تا شمعدانی ها را قلمه بزند و بافتنی هایش را تمام کند. بعد برود توی اتاق آفتاب گیر رو به قبله دراز بکشد و رویش ملافه های تمیز لاجورده زده.........

گللر دیشب مرد. دخترها نیامدند. او روی تخت سرد آسایشگاه سالمندان جان داد... وقتی که مرد تازه فهمید تمام این دنیا و غصه هایش بازی بوده. فهمید تمام این مدت بی جهت از مرگ می ترسیده. قبرش آفتاب گیر بود، بزرگ و دل باز، او را رو به قبله گذاشتند... اتاق آفتاب گیر همان جا بود....

.

.

.

 

گللر همه ی ما بود، همه ی ما گللریم... بعد از تمام بازی ها و شادی ها و غم ها یک روز می میریم و می فهمیم مرگ آن قدر ها هم که فکر می کردیم دور و ترسناک نبوده...کافی ست یادمان بماند که ما هم مثل گللر یک روز می میریم...

 

 

 

گللر نقش اول رمانی ست که دیشب شروع کردم و امروز صبح تمام.

رمان "کاش گل سرخ نبود" نوشته منیژه آرمین.

توصیه می کنم اگر پیدایش کردید بخوانید.

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1392ساعت 15:25  توسط انار  | 

 

هرچه روزگار می گذرد و نقش های متفاوتی برای ما رقم می خورد خیلی چیزها را بهتر می فهمیم. مثلا مردی که ازدواج کند و همسر جوان و با ایمانش را خیلی دوست داشته باشد و خیلی هم روی او غیرت داشته باشد وقتی روضه ی در و دیوار و غلاف شمشیر و بازوی مادرم زهرا را می شنود بدجور، بدجور، بدجور می سوزد... و مادری که بچه ی شیرخوار داشته باشد، از قضا محرمی برسد، از قضا بچه پسر باشد، شش ماهه باشد، شیرین باشد، ناز باشد، لباس سبز هم به قد و قامت کوچولویش خیلی بیاید و گاهی این بچه توی خواب و بیداری لبان سرخ و کوچکش باز شود و سه تا مروارید گل کرده باشند، وقتی روضه ی علی اصغر می شنود بدجور، بدجور، بدجور می سوزد...

 

همه آرزویم بر آورده ای

سه دندان شیری درآورده ای...


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1392ساعت 20:15  توسط انار  | 

 

چه حال و هوای عجیبی دارد این روزها و شب ها. آسمان می نالد، ضجه می زند، می غرد و بعد آرام آرام، تا صبح، بی صدا و غریبانه اشک می ریزد... باران می بارد، بیش تر می بارد... می سوزم، بیشتر می سوزم، شعله ها بیشتر زبانه می کشند... باران می زند و بغض در گلو بزرگ و بزرگ و بزرگ تر... پیامک می آید: "حکمت باران در این ایام می دانی که چیست؟ آب و جارو می شود بهر محرم کوچه ها..." و دلم می بارد، می بارد تا آب و جارو کند. اما این اشک ها کاری نمی شود برای این همه گناه. غبارها مانده بر این دل از انبوه لشکر معصیت. از قول و قرارهای روی زمین مانده، از عصیان های بی شرمانه، از اراده ای ضعیف و همتی قلیل. اشکی زلال می خواهد که از سوز جگر بجوشد نه از عادت بی حوصلگی. دلم روضه می خواهد. دلم روضه می خواهد. دلم روضه می خواهد...

 آآآی روضه های ارباب، آآآی عَلم های هیئت، آآآی سیاهی های در و دیوار، آآآی مجلس عزای حسین، آآآی دستمال اشک های محرم... دل آورده ام...دل؛ دل بیمار، دل تب دار، دل محزون، دل خسته، دل شکسته، دل انار، پر از دانه های سرخ، پر از حبّ. عزم ترک گناه دارم، عزم بریدن از لجن زار متعفن عصیان، عزم عزیمت از سیاهی... ، چه وقت بهتر از محرم، چه کسی بهتر از حسین که عاشورا روز بخشیدن گنه کارانی ست که در لحظات آخر می فهمند چه غلطی کرده اند... و خودم می دانم چه غلط ها کرده ام. جز محرم پناهی ندارم. آمده ام لا به لای گریه کن های ارباب، جایی میان عاشقان حسین، تکیه به دیواری از حسینیه ات سر به زانو بگذارم و میان تاریکی مجلس ات فریاد بزنم  " غلط کردم آقا"  اصلا دلم مال خودت. من دیگر بر نمی گردانم این دل را. می گذارم زیر پای عزادارانت تا شاید گوشه ی جاروی حسینیه، نمی از باران اشک ها، قطره ای از عطر و گلاب حرمت، ضربی از دست هایی که به سینه کوبیده می شوند پاکش کند... منتظرم ببینم این محرم با دل من چه می کنی....

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1392ساعت 9:35  توسط انار  | 

 

همین روزهاست که کم کم از زمین و آسمان، انس و جان، نبات و جماد  و از هر ذره ی عالم صدای "یاحسین" بلند می شود...

 من نیز به وسع حقیرانه ی دل کوچکم پرچم عزا برافراشتم، آب و جارو کردم و گلاب پاشیدم تا اینجا نیز رنگ و بوی خیمه ی  عزای فرزند غریب  زهرا (س) بگیرد...

.

.

.

فصل عاشقی نزدیک است، فصل جنون، فصل انار...

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 21:23  توسط انار  | 

اینجا خوب است. دنج و خلوت. صبح ها یکی دو ساعتی آفتاب پاییز سر می خورد تا نیمه های اتاق و برای بقیه روز باید لامپ روشن کرد! همسایه ها کاری به کار هم ندارند. فقط گاهی جلوی ساختمان، هنگام سوار شدن به سرویس، سلام علیکی ساده و صمیمی با هم دارند. اینجا سکوت زیاد دارد؛ فقط گاهی صدای زن همسایه می آید که بلند بلند قربان صدقه ی بچه اش می رود و بعضی شب ها صدای چند تا از بچه های بلوک پایین می آید که دارند در محوطه صاف و آسفالته پشت خانه اسکیت می کنند. اینجا خوب است. آبش به زلالی شهر خودمان اگر چه نیست؛ می شود جوشاند و مصرف کرد... اینجا خوب است. دوشنبه شبها سرویس حرم دارد اگرچه این هفته ماشین مدام خاموش می کرد و راننده گفت: شرمنده، انگار قسمت نیست!

اینجا خوب است، کتاب زیاد می شود خواند. کتاب "سه روز در محاصره" را چند روز پیش خواندم. سه روز در محاصره روایت محمد هادیست از شلحه. شلحه شبه جزیره ایست پر از نخل در منطقه ی عمومی شلمچه ی عراق. کنار اروند صغیر و جاده فرعی بصره. محمد هادی با یک گروهان از گردان المهدی لشکر ده سیدالشهدا سه روز در شلحه در محاصره بودند. این کتاب روایتی است از رهایی شانزده هفده نفر از بچه های گردان که توانستند از این محاصره در بیایند.

نمی دانم نویسنده خیلی خوب توصیف کرده بود یا بغضی که این روزها همواره در گلو دارم سبب شد تا این قدر با این کتاب زندگی کنم. با شادی های بچه های گردان شاد شوم و از غصه هایشان اشک بریزم، در لحظات حساس نفسم را در سینه حبس کنم و حین حملات شدید دشمن و درگیری ها، مدام تنم بلرزد که کدام یک از بچه ها شهید شد...  دلم برای پدر و مادرِ افشین کاوه مهر بسوزد که چطور داغ جوانشان را تاب آورند. جوان 22 ساله، قد بلند، چشم درشت و ابروکشیده، خیلی خوش تیپ و خوش لباس که از بچه های باکلاس بالاشهر و از یک خانواده شمیرانی ست و در جبهه عجیب صبور و آب دیده شده... خودم را بین رزمنده ها می دیدم وقتی حاج حسین فدایی اسلام طلبه جوان گردان دارد خیلی ساده و صمیمی صحبت می کند. یک روحانی به معنای واقعی. شرطش هم برای روحانی گردان شدن این بود که شب عملیات مثل بچه ها سلاح به دست بگیرد و بجنگد... و بقیه... و همه... با شهید شدن تک تکشان دلم می رفت پیش حال و هوای خانواده خصوصا مادرشان... حاج یدالله کلهر، برادر پازوکی، حاج قربان ابراهیمی، مسعود پتراکو، علی عزیزی، اسماعیل کهزادی، بیسیم چی گردان و ....

اینجا خوب است. تصمیمات خوبی هم گرفته ام. حس می کنم و باید لااقل ماهی یک کتاب دفاع مقدس بخوانم تا یادم بماند که چرا این روزهای غربت، این قدر اینجا خوب است..؟! این چه عطر و نسیمی ست این حوالی...؟ همسایه ی چه کسی شده ایم اینجا؟!

خیلی زود پیدایم کردید و دعوتم کردید به میهمانی تان. فاصله مان 5 دقیقه  راه بیشتر نیست. از من تا شمایی که آرام جان شدید، همسایه ام شدید تا تنها نباشم و غروب اینجا را که خیلی غم انگیز است تاب بیاورم. در حوالی خانه ی شما همیشه نسیم می آید، پلاک های آویزان به هم می خورند، هوا خنک است و عطر گل های امین الدوله فضا را پر کرده، صدای جیر جیرک می آید و دیگر سکوت است و شب و شما... چه حالی می کنید شما..؟! نمی دانم! حس می کنم بعید نیست در بین شما یکی از همان رزمنده هایی باشد که خونشان ریخت پای نخل های شلحه...  نمی دانم 5 مادر کجای این سرزمین چشم به راه شمایند و نمی دانم چند نفرشان دیگر از چشم به راهی در آمده اند! به من بگویید مادرهایتان کجایند؟ تا بروم بهشان بگویم نگران نباشید، من اینجا هستم تا به جای تمام شما، به جای تمام پدرها و مادرها و خواهرها و برادرهایشان به آنها سر بزنم و جمعه شب ها با آل یاسین زائرشان شوم و وقت و بی وقت اشک هایم بچکند روی مزارشان... روی مزار شهدای گمنام...

اینجا خوب است... از اینجا بهتر کجای عالم می تواند باشد....؟


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 11:13  توسط انار  | 

اینجا خوب است. دنج و خلوت. صبح ها یکی دو ساعتی آفتاب پاییز سر می خورد تا نیمه های اتاق و برای بقیه روز باید لامپ روشن کرد! همسایه ها کاری به کار هم ندارند. فقط گاهی جلوی ساختمان، هنگام سوار شدن به سرویس، سلام علیکی ساده و صمیمی با هم دارند. اینجا سکوت زیاد دارد؛ فقط گاهی صدای زن همسایه می آید که بلند بلند قربان صدقه ی بچه اش می رود و بعضی شب ها صدای چند تا از بچه های بلوک پایین می آید که دارند در محوطه صاف و آسفالته پشت خانه اسکیت می کنند. اینجا خوب است. آبش به زلالی شهر خودمان اگر چه نیست؛ می شود جوشاند و مصرف کرد... اینجا خوب است. دوشنبه شبها سرویس حرم دارد اگرچه این هفته ماشین مدام خاموش می کرد و راننده گفت: شرمنده، انگار قسمت نیست!

اینجا خوب است، کتاب زیاد می شود خواند. کتاب "سه روز در محاصره" را چند روز پیش خواندم. سه روز در محاصره روایت محمد هادیست از شلحه. شلحه شبه جزیره ایست پر از نخل در منطقه ی عمومی شلمچه ی عراق. کنار اروند صغیر و جاده فرعی بصره. محمد هادی با یک گروهان از گردان المهدی لشکر ده سیدالشهدا سه روز در شلحه در محاصره بودند. این کتاب روایتی است از رهایی شانزده هفده نفر از بچه های گردان که توانستند از این محاصره در بیایند.

نمی دانم نویسنده خیلی خوب توصیف کرده بود یا بغضی که این روزها همواره در گلو دارم سبب شد تا این قدر با این کتاب زندگی کنم. با شادی های بچه های گردان شاد شوم و از غصه هایشان اشک بریزم، در لحظات حساس نفسم را در سینه حبس کنم و حین حملات شدید دشمن و درگیری ها، مدام تنم بلرزد که کدام یک از بچه ها شهید شد...  دلم برای پدر و مادرِ افشین کاوه مهر بسوزد که چطور داغ جوانشان را تاب آورند. جوان 22 ساله، قد بلند، چشم درشت و ابروکشیده، خیلی خوش تیپ و خوش لباس که از بچه های باکلاس بالاشهر و از یک خانواده شمیرانی ست و در جبهه عجیب صبور و آب دیده شده... خودم را بین رزمنده ها می دیدم وقتی حاج حسین فدایی اسلام طلبه جوان گردان دارد خیلی ساده و صمیمی صحبت می کند. یک روحانی به معنای واقعی. شرطش هم برای روحانی گردان شدن این بود که شب عملیات مثل بچه ها سلاح به دست بگیرد و بجنگد... و بقیه... و همه... با شهید شدن تک تکشان دلم می رفت پیش حال و هوای خانواده خصوصا مادرشان... حاج یدالله کلهر، برادر پازوکی، حاج قربان ابراهیمی، مسعود پتراکو، علی عزیزی، اسماعیل کهزادی، بیسیم چی گردان و ....

اینجا خوب است. تصمیمات خوبی هم گرفته ام. حس می کنم و باید لااقل ماهی یک کتاب دفاع مقدس بخوانم تا یادم بماند که چرا این روزهای غربت، این قدر اینجا خوب است..؟! این چه عطر و نسیمی ست این حوالی...؟ همسایه ی چه کسی شده ایم اینجا؟!

خیلی زود پیدایم کردید و دعوتم کردید به میهمانی تان. فاصله مان 5 دقیقه  راه بیشتر نیست. از من تا شمایی که آرام جان شدید، همسایه ام شدید تا تنها نباشم و غروب اینجا را که خیلی غم انگیز است تاب بیاورم. در حوالی خانه ی شما همیشه نسیم می آید، پلاک های آویزان به هم می خورند، هوا خنک است و عطر گل های امین الدوله فضا را پر کرده، صدای جیر جیرک می آید و دیگر سکوت است و شب و شما... چه حالی می کنید شما..؟! نمی دانم! حس می کنم بعید نیست در بین شما یکی از همان رزمنده هایی باشد که خونشان ریخت پای نخل های شلحه...  نمی دانم 5 مادر کجای این سرزمین چشم به راه شمایند و نمی دانم چند نفرشان دیگر از چشم به راهی در آمده اند! به من بگویید مادرهایتان کجایند؟ تا بروم بهشان بگویم نگران نباشید، من اینجا هستم تا به جای تمام شما، به جای تمام پدرها و مادرها و خواهرها و برادرهایشان به آنها سر بزنم و جمعه شب ها با آل یاسین زائرشان شوم و وقت و بی وقت اشک هایم بچکند روی مزارشان... روی مزار شهدای گمنام...

اینجا خوب است... از اینجا بهتر کجای عالم می تواند باشد....؟


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1392ساعت 18:14  توسط انار  | 

مطالب قدیمی‌تر