انار میوه ی مــادرم زهــــــــــــراست...
سلام عمه جان، آمده ام فقط یک چیز بگویم. من شنیده بودم فقط. شنیده بودم اما نمی فهمیدم یعنی چه. شنیده بودم که شما بزرگ ترین کاری را که یک زن، یک مادر، می تواند در عالم انجام دهد رقم زدید. من شنیده بودم که شما دو تا آقازاده را، دو تا شیر پسرتان را خودتان کفن پوشاندید و لباس رزم تن شان کردید و روانه ی اذن گرفتن و میدان... شنیده بودم که وقتی پیکر غرق به خون شان را آوردند به خیمه ها، شما بیرون نیامدی حتی. چه برسد به ناله ای، مویه ای، گریه ای... شنیده بودم فقط... تا اینکه مادر شدم...

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ به قلم انار  | 

رقیه جان، این روزها بابا را بیشتر ببوس، بیشتر ببو...

 

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ به قلم انار  | 

 

همین روزهاست که کم کم از زمین و آسمان، انس و جان، نبات و جماد  و از هر ذره ی عالم صدای "یاحسین" بلند می شود...

 من نیز به وسع حقیرانه ی دل کوچکم پرچم عزا برافراشتم، آب و جارو کردم و گلاب پاشیدم تا اینجا نیز رنگ و بوی خیمه ی  عزای فرزند غریب  زهرا (س) بگیرد...

سلام بر حسین علیه السلام

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ به قلم انار 

با آنکه رو به ماست نسیم مباهله
دوریم از فضا و حریم مباهله

لکنت گرفته زنگ کلیسا هنوز هم
از عید باشکوه و عظیم مباهله

خاخام های کور به هر بار می شوند
بی شک به روز وعده رجیم مباهله

تیم مذاکرات به جای نمی رسد
ای کاش رو کنیم به تیم مباهله

با پنج تن به هر چه بخواهیم می رسیم
با ماست تا خدای رحیم مباهله

محمدموحدی مهرآبادی


برچسب‌ها: شعر, مباهله, مذاکره
+ به قلم انار  | 

 

هر سال غروبِ غدیر که می رسد

مهمان ها که می روند، خانه که سوت و کور می شود، نقل و شیرینی ها را که جمع می کنم، باقیِ اسکناس هایِ خشکِ عیدی را که بین صفحات قرآن می گذارم

می روم سراغِ بساطِ محرم

سراغ لباس مشکی ها و کتاب سرخ مقتل حسین و دستمال اشک های محرم و استکان های کمر باریک چای هیئت و تکه کاشی یادگار حرم ارباب که عطرش نمی پرد هرگز

.

.

.

از غدیر تا عاشورا


برچسب‌ها: غدیر, بوی سیب
+ به قلم انار  | 

من و تو به آرزویمان رسیدیم. تو بیشتر. چون تو عاشق تر بودی و با عاطفه تر. تو زن بودی و صاحب جنس لطیف، من مرد بودم و مقاوم تر. اما اعتراف می کنم که مقاومتم همان شب اول در مقابل لبخندهای ریز ریز و چشمان نجیب تو شکست. گل های گلبهی قالی روییده بودند در چشم هایت از بس نگاهشان کرده بودی. من اما دلم رفته بود میان بته جقه های لیمویی چادر تو که یک جور خاصی گرفته بودیش. همان شب بود که عاشق بعضی رفتارهای عجیب و غریب تو شدم. مثل اینکه در اولین سوالت پرسیدی: شما بچه دوست دارین؟ یا اینکه با تردید و شرم گفتی: شما که هنوز ازدواج نکردین، بچه هم ندارین.... موهاتون....! تارهای سفیدش.... خندیدم و گفتم: ارثی ست، به سیاهی چشم هایتان ببخشید، سیاهی موهایت را ندیده بودم هنوز. خجالت کشیدی و لب گزیدی.

این حالت چهره ات را بعدتر هم زیاد دیدم. مثل همان روزی که کنار درخت سیب حیاط تان سیب را از دستم گرفتی و بوییدی و گفتی: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ من ازدواج کردم تا مادر بشم... و بعد در جواب بهت چشمانم گفتی: البته بعدش فهمیدم تو را هم خیلی دوست دارم، اما ... اما... چطور بگم، روحم عطش داره، عطش ذره ذره آب شدن...

زود به من ثابت شد که تو چه قدر عاشق بچه ای و فطرت زن بودنت چه قدر پاک و بکر مانده. این را از اشک های هرماهه ات می فهمیدم. تو به اندازه ی تمام قطرات خونی که توی آزمایشگاه با سرنگ از رگ دستانت کشیده بودند و فردا جواب داده بودند "اچ سی جی نگاتیو" اشک ریختی. از این همه لطافت و مهر که از قلبت می جوشید جز این انتظار نمی رفت، همین باعث میشد که گاهی به بچه های نداشته ات حسودی ام شود!

هرچند من نیز زیر باران محبتت خیس خیس بودم. مصداقش روزی که روی تمام آیینه های خانه مان روزنامه چسباندی و تحریم شان کردی تا دیگر جلوی آیینه تارهای سفید شده ی موهایم را نشمارم. هیچ وقت یادم نمی رود که روی روزنامه ها نوشته بودی "این قدر نگران سفید شدن موهایت نباش آقا. هرچه موهای شما سفیدتر، دل ما اسیرتر..." درست می گفتی، دلت اسیرتر شده بود و دل من خون تر. چون اشک های یواشکی ات را می فهمیدم. چشم هایت وقتی گریه می کردی زیباتر میشد و من نگرانشان بودم که روز به روز زیبا و زیباتر میشدند. وقتی به خانه می آمدم، لب هایت هرچه قدر هم که می خندید باز هم میشد فهمید توی دشت چشم هایت یک باران حسابی باریده و شده اند مثل شب باران خورده.

گاهی هم خسته میشدم و حتی عصبانی. مثل بی تابی های گاه گاه تو که تمام برگه های آزمایش را مچاله می کردی و های های گریه می کردی و بعد آرام آرام جمع شان می کردی و صاف می کردی و توی کاور می گذاشتی تا به دکتر بعدی نشان دهی.

من حس باشکوه زنانگی ات را می ستودم و فطرت لطیف زن بودنت را همان قدر که میان صبوری ها و لبخند ها و الحمدالله گفتن ها می دیدم، میان اشک ها و غصه ها و بی تابی هایت نظاره می کردم. صداقت آرزوهایت را دوست داشتم، اینکه گاهی می گفتی: به تمام شکم های غلمبه حسودی ام می شود! حسرت خستگی های تمام مادرهای دنیا را دارم! دلم می خواهد در حالی که آرزوی یک ثانیه خواب دارم، شب تا سحر بالای سر فرزند تب دارم بیدار بمانم.... و گاهی به نقطه ای در دور دست ها خیره میشدی و می گفتی: خدا آدم ها را با چیزهایی که دوست دارن امتحان می کنه. امتحان بزرگ زندگی من، خالی موندن گهواره ی کوچولوی آرزوهامه.

دیدی به آرزوهایت رسیدی. دیدی جواب صبوری هایت را گرفتی. آن روزهای سخت گذشت. مهم امروز است که من و تو به آرزوهایمان رسیدیم بانوی من. امروز که موهای تو هم مثل موهای من سفید شده. من و تو امروز 157 تا بچه داریم. به تعداد تمام طفل معصوم های این یتیم خانه...

 


برچسب‌ها: داستان
+ به قلم انار  | 

دکتر جعفراسماعیلی، سال تحصیلی 90-91 برای ورودی های 87 حفاظت در برابر پرتوها تدریس می کردند. اسم کتاب؟ انتشارات و تلفن؟ دکتر حسن ربانی، ترم بهمن سال تحصیلی 90-91 برای ما ابررسانایی تدریس می کردند. یه کتاب مشکی که خیلی هم ضخیم نبود. اسم کتاب و انتشارات و تلفن؟ دکتر محمد مردانی، فیزیک حالت جامد1 و آقای ویشتاسب سلیمانیان فیزیک حالت جامد2 تدریس می کردند. تا اونجا که یادمه چارلز کیتل مرکز نشر دانشگاهی بود! می خوام مطمئن بشم. الکترومغناطیس1 دکتر علی مختاری و الکتورمغناطیس2 آقای سلیمانیان، مولف تا اونجا که یادمه ریتس بود. انتشارات و تلفن؟ مکانیک کوانتومی زتیلی تدریس دکتر ابولفضل جعفری. انتشارات و تلفن؟....

اطلاعات بالا را با کلی فشار آوردن به ذهن مبارک و پرس و جو از هم کلاسی های قدیمی و چندین تماس و پیام و تلاش به دست آورده ام و پیامک زده ام به یکی از دوستان که مشغول تحصیل در دانشکده سابق مان است تا برود اساتید را پیدا کند و کتاب ها و اطلاعاتشان را. تا تماس بگیرم و شماره حساب بگیرم و پول کتابها را که الان خیلی هم قیمت شان بالا رفته بریزم به حساب ناشر. چرا که کپی گرفته ام از کتاب هایی که حق چاپشان برای ناشر محفوظ بوده و حق الناسی شده بر گردنم که اخیرا خواب خوش را از چشمانم ربوده.

و اما قصد حقیر از این دراز گویی و آسمان ریسمان بافتن اینکه، هر رهگذری از این خانه ی انارهای شکسته که گذشت، داستان ما درس عبرتی باشد برایش که کپی گرفتن آسان است و جبران خطا خیلی دردسر دارد!

 

* سهم عبرتتان را که برداشتید دعایی در حقمان کنید برای رفع تمامی حق الناس های دانسته و ندانسته...

** فدایت شوم حضرت معبود که حقت را می بخشی بر نادمان و بیچارگان...


برچسب‌ها: شرح حال
+ به قلم انار  | 

فاطمه داداشی را دغدغه مند می بینم. جوانی سرشار از شور نوشتن و نشر خوبی ها. فاطمه داداشی آن قدر حرف برای گفتن دارد که گاهی میان نوشته هایش برای گفتن شان هول می شود! گاهی هم داستان را ساده و مبهم رها می کند تا میان لایه های ذهنی خواننده جولان دهد و هرطور که خواست برایش تصمیم بگیرد. من از خواندن "سوز" امید گرفتم. با " بوی بهشت" گریستم و با "لباس ورزشی" لبخند زدم. با "خیرالله" هم حسی کردم. "هووی پشمالو" را که خواندم خوشحال شدم که آدمم نه یک بچه گربه! و می توانم امید داشته باشم به ترک عادت هایی که دوستشان ندارم. " بغض شکسته" مرا یاد داستان "گاو" انداخت. دلم از بی رحمی فقر سوخت و ظلم و نابرابری را منفورتر از قبل دیدم و صدای شکسته شدن غرور مرد را وقتی به صورت نوزاد مرده اش نگاه می کرد شنیدم. از "شیطان در اتوبوس تندرو" به خدا پناه بردم. "رویای نمناک" را فقط تمرینی برای نویسندگی پنداشتم و نخواستم باور کنم خواب ها را جدی بگیرم. من در "تلگرافی از منطقه" به اندازه ی پدر و مادر امیرحسین از دریافت تلگراف خوشحال شدم و احساس آرامش کردم و در "یرقان" حس کردم چه قدر زندگی جاری ست میان بافتن گره های قالی وقتی قرار است تمام تابستان را برای جور شدن پول کامپیوترت با خستگی و امید کار کنی... فاطمه داداشی هنوز هم حرف های زیادی برای گفتن دارد. باید منتظر کتاب های بعدی او ماند...

* فاطمه داداشی نویسنده کتاب "تلگرافی از منطقه" است.

** وبلاگ ایشان: حق را می توان ثابت کرد

*** محل خرید کتاب: کتابفروشی آرمانشهر در تربیت تبریز و انتشارات سعادت در شهناز تبریز


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ به قلم انار  | 

گوشی ام زنگ می خورد. شماره را که می بینم حس خوبی در وجودم ریشه می دواند. پس از مدت ها شماره 1661 دارد با من تماس می گیرد. شماره دفتر جاد. جواب می دهم. کسی از آن ور خط با مهربانی حال و احوال می کند. نمی شناسمش اما صدایش را دوست دارم. گرم و صمیمی ست. دعوتم می کند به برنامه ای. مهمان افتخاری خطابم می کند و نیروی سابق و تجربه دار! برنامه دو روز دیگر است و من نمی توانم تا پس فردا خودم را به آنها برسانم. عذر خواهی می کنم و تماس مان که به خاطر قضیه ی "تلفن دفتر" و "بیت المال" نباید طولانی شود، با "یا علی" گفتن و خداحافظی تمام می شود. دوباره نگاه می کنم به شماره ی 1661... می روم به سال های پیش، کنار تمام خاطره ها و بچه های مخلص و دوست داشتنی. دلم می خواهد یک بار دیگر، تمام آن دغدغه ها و حرص و جوش ها و ناپختگی ها و اخلاص ها توی وجودم جمع شوند، با هم برویم دانشگاه، توی همان دفتر کوچکی که بوی خدا می داد...

+ جاد یعنی جامعه اسلامی دانشجویان.

+ جایی خواندم: "دوباره پاییز در راه است... و من انار نیستم که برسم به دست های تو. برگم، پر از اضطراب افتادن..." من اما انارم! پیش از فصل پاییز ترک خوردم. در حسرت دست های تو دارم می خشکم...

 


برچسب‌ها: جاد
+ به قلم انار  | 

 

 

سلامتی آقا صلوات

+

 

 

 


برچسب‌ها: امام خامنه ای
+ به قلم انار 

جنس دندان هایم خوب نیست. باید خیلی مراقب شان باشم. مسواک و خمیردندان و نخ دندان باید مثل تسبیح و آیینه و موبایل همیشه دنبالم باشد! برای چکاب همین مرواریدهای ارزشمند رفته ام دندان پزشکی. می فرستد عکس کامل بگیرم. منشی خانم جوان و آرایش کرده ایست. حساب می کنم و می نشینم تا صدایم کنند. توی همین انتظارم که مردی میان سال در حالی که دست پسربچه ای ده دوازده ساله را گرفته وارد می شود. از منشی هزینه ی گرفتن عکس را می پرسد. منشی جوابش را می دهد. مرد می گوید: "اینجا هیچ قشری را تحت پوشش نداره؟ این بچه بی سرپرسته." و بعد انگار بخواهد روی حرفش تاکید کند پسربچه را نشان می دهد و تکرار می کند: "این بچه بی سرپرسته" پسرک سرش را برمی گرداند تا از نگاه خیره ی منشی در امان باشد که چشمش به من می افتد. آب می شود... چیزی درون سینه ام می شکند؛ مثل افتادن تنگ ماهی روی آسفالت خیابان...


برچسب‌ها: شرح حال
+ به قلم انار  | 

 

میرم پیش امام رضا...

 


برچسب‌ها: شرح حال, شعر
ادامه مطلب
+ به قلم انار  | 

 

دلِ اناری که اینجا می نویسد

چندی ست

تَرَکی برداشته

که التیام نمی یابد

می شود

به خاطر مـادرم زهـــــــــــــــرا (س)

برای ِ دانه های ِ سرخ ِ آتش گرفته اش

دعا کنید؟

 


برچسب‌ها: شرح حال, اشک انار
+ به قلم انار  | 

کنار ِ صحن ِ خیالی  و  رو  به  ایوانم

و پیش حوض حیاطی که نیست! حیرانم...

 

محمدموحدی مهرآبادی

 


برچسب‌ها: امام صادق علیه السلام, بقیع
+ به قلم انار  | 

 

آتشِ زیرِ خاکستری

چند روزی ست

با خواندن یک سفرنامه از قافله ی عشق

شعله کشیده...

.

.

.

جانم را دارد می سوزاند داغ کربلا

 

 

+ قول می دهم آقا، این بار که دعوتم کردی، برای دل رباب ات، جور دیگری گریه کنم...قول می دهم آقا...


برچسب‌ها: بوی سیب
+ به قلم انار  | 

هرچند خیلی آه و ناله سر دادم و مدام غر زدم که من به این رشته علاقه ندارم، من علوم انسانی دوست داشتم. هرچند قصد داشتم اگر روزی تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم تغییر رشته دهم، حالا اما به شدت دلتنگ "فیزیک" شده ام.

دلم تنگ شده برای حس کردن خدا میان فرمول های سخت و پیچیده ی کوانتوم. برای تمرین چگونه فکر کردن هنگام کلنجار رفتن با مسائل الکترومغناطیس. برای اپتیک و آزمایشگاهش و نورهای شیطان و بازیگوش که هر دفعه یک جور می رقصیدند و ادا در می آوردند! برای فیزیک هسته ای و حسِ قدرتِ عجیبِ خدا. برای فیزیک حالت جامد و بلورشناسی و نظم دیوانه کننده ی ذراتِ خلقت. حتی برای مکانیک تحلیلی2 با تمام مباحث بیش از اندازه سختش که با بی انصافی تمام وادارم کرد دو بار این کتاب ثقیل و گردن کلفت را متواضعانه بخوانم و آخرش هم با نمره ی غرور آفرین 10 پاسش کنم! حتی دلم برای اساتیدم تنگ شده. بندگانِ جالبِ خدا ! با مغزهای بزرگ و دل های رقیق !

دلتنگ فیزیک خواندنم. این و این یکی دل تنگی ام را بیشتر کرد...

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ به قلم انار  | 

"سرزمینی عربی و اسلامی ست که در قدیم کنعان نام داشته. حدود 27024 کیلومتر مربع مساحت دارد. دریای مدیترانه در غرب، لبنان در شمال، سوریه و رود اردن در شرق و دریای سرخ و شبه جزیره سینا در جنوب و جنوب غربی آن قرار دارد. باران های بهاری آن عامل مهمی در باروری کشاورزی به حساب می آمده و محصولات آن گندم و جو بوده و در دامنه کوهستان های آن درختان موز، انجیر، زیتون و خرما و میوه های گوناگون به عمل می آمده. رطوبت آن برای کشاورزی کافی و سرزمین بسیار زیبایی ست"

مطالبق آنچه ویل دورانت در تاریخ تمدن آورده است این تعریف فلسطین است. بله فلسطین! همین سرزمینی که امروز با شنیدن نام آن تنها چیزی که به ذهن نمی رسد زیبایی و زیتون است. مدت هاست در این سرزمین به جای گندم و جو، جوانان شان را از کوچه و خیابان ها درو می کنند. سال هاست نوجوان فلسطینی به جای موز و خرما، سنگ و تیرکمان به دست گرفته. دیگر کوچه ها، در و دیوار و  آسمان این سرزمین به صدای شیون مادران داغ دار و کودکان یتیم عادت کرده. وه که چه تلخ است عادی شدن رنج و درد... در این میان حقیقتی بیش از همه وجدان را به پای میز محاکمه می کشاند، حقیقتی برتر از سیاست، فراتر از مرزبندی های کشوری و زبان و رنگ و قومیت، روی مرز احساس، در ژرفای انسانیت... و آن، کودک فلسطینی ست.

چهره ی وحشت زده ی کودکی که از ترس نمی داند به کدام سو بدود قلب هر انسانی را به درد می آورد. کودکی که هنوز راه رفتن یاد نگرفته، باید دویدن بیاموزد برای فرار. لالایی او شده صدای حملات هوایی نیمه شب ها. قصه شبانه اش داستان پرغصه آوارگی و محرومیت است. مدت هاست که بازی های هیجان انگیز پسربچه های فلسطینی و شوخی تفنگ های چوبی، به حقیقت خون و گلوله تبدیل شده. دخترکان معصوم آن دیار تفاوت خواب و بیداری شان را نمی دانند! کدام کابوس بود، اینکه در خواب دید برادرش شهید شده یا اینکه در مقابل چشمانش پدرش را کشتند؟ او دیگر به دنبال عروسک آرامش نیست. زیر آوار ضجه های مادرش، دنبال سنگ انتقام می گردد تا در دستان برادری بگذارد که می داند شاید هرگز به خانه برنگردد.

او فقط یک کودک است. کودکی که در هرجای دیگر دنیا از او انتظاری جز خوردن و خوابیدن و بازی گوشی ندارند. شاید آنها به جرم اینکه در فلسطین متولد شده اند محکوم اند که خیلی چیزها را بیشتر از کودکان دیگر بفهمند. چیزهایی که چندان زیبا و خوشایند نیست. فهمیدن تابستان و گرمایش برای هر کودکی آسان است اما کودک فلسطینی کمی سخت فهمید که "بارش تابستانی" به چه معناست. عملیات بارش تابستانی 6 جولای 2006 که در آن منطقه مرزی شمال غزه هدف دشمن قرار گرفت. هر کودکی سرمای زمستان را حس می کند اما کودک فلسطینی باید معنای "زمستان داغ" را هم بفهمد. عملیات زمستان داغ 12 مارس 2008 که صهیونیست ها از آن به عنوان آزمایش نام بردند. آزمایشی که دست کم 100 شهید داد.

او از این دشمنان بی عاطفه و قلب ها و پوتین های سیاه انتظار ندارد که بر او رحم کنند چون حادثه 12 جولای 2006 را دید. دشمن حتی به هم قطاران خود رحم نکرد و پس از هدف قرار دادن آنان در مرز غزه عملیات را به داخل غزه آغاز کرد. او فضل محمود حسین زهره را هرگز فراموش نمی کند. کودک کلاس دومی دبستان بیتوتیا. برای همین در مدرسه، پشت نیمکت ها که می نشیند باید هر لحظه آماده ی فرار باشد چون می داند ممکن است سقف مدرسه اش را به روی سر او و هم کلاسی هایش خراب کنند. هرچند این آماده باش بی فایده است. او هنوز فرصت نکرده مداد را از لای انگشتان کوچکش رها کند، دیگر همه چیز تمام می شود. تمام کابوس ها، دردها، خاطره ها... شما قضاوت کنید. او فقط یک کودک بود...

 

+ متن بالا را حدود 6 سال پیش نوشتم. به عنوان اولین مطلب جدی برای نشریه ی دانشجویی. امروز میان یک سررسید قدیمی پیدایش کردم! بی ربط به این روزها نیست...

++ دیشب خواب می دیدم در غزه ام، میان شلوغی ها و جنگ و خون و حمله و زخمی ها... هنوز دلم آرام نشده از وحشت یک خواب!

 

 


برچسب‌ها: جهاد
+ به قلم انار  | 

می گوید مسیر راهپیمایی طولانی ست، هلاک می شوم از تشنگی! فردا نروم شاید...

فکر می کنم: اگر نروم چطور کنار بیایم با وجدانم؟با ادعای مسلمانیم؟ با ادعای شیعه بودنم؟ با ادعای عاشق حسین بودنم؟ با ادعای عاشق اهل بیت بودنم؟ با ادعای بیزاری از ظلم؟ چطور دلم نسوزد برای شب های قدری که گذراندم؟ برای اشک هایی که ریختم؟ برای سه جوشن کبیری که خواندم و سه بار قرآن به سر گرفتنم؟ برای بیست و شش روز روزه گرفتنم؟ برای حسی به نام عاطفه که از قلبم می جوشد؟ برای نعمتی به نام عقل که خدایم داده؟ چطور روزهای بعد را زندگی کنم؟ در رفاه، آرامش، امنیت... چطور دلم برای خانواده ام بتپد؟ چطور آیة الکرسی بخوانم و فوت کنم بهشان برای دوری بلا؟ چطور قرآن بخوانم؟ چطور سجاده پهن کنم و نماز بخوانم؟ چطور زیارت عاشورا بخوانم؟ گیرم که خواندم، چطور زمزمه کنم اللهمَّ العن اولَ ظالم ظلمَ حقَّ محمد و ال محمد و اخِرَ تابِع له علی ذالكَ ...

چطور این همه سوال و تشویش را بخرم به بهای تشنه نشدن؟

نه... هنوز این قدر نمرده ام....

 

 


برچسب‌ها: جهاد
+ به قلم انار  | 

+

+

+

+

+

 

اینها را خوب دیدم

و اینجا گذاشتم

تا یادم بماند میان خواستن های شب قدر، فراموش نکنم مظلومان جهان را...

 

 أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ؟ 

أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟

 أَيْنَ الْمُرْتَجى لِإِزالَةِ الْجَورِ وَالْعُدْوانِ؟ 

 

 


برچسب‌ها: جهاد, عطر نرگس
+ به قلم انار 

 امسال اولین رمضان المبارکی ست که هر روز جز قرآنم را کامل تلاوت می کنم. اولین ماه رمضانی که دعای افتتاح شب هایم را نورانی می کند و شیرینی دعای ابوحمزه ثمالی را می چشم. اولین ماه مبارکی که سحرها و افطارها را خودم درست می کنم و وقت کم نمی آورم. اولین رمضانی ست که سفره ی افطارم را این قدر تزیین می کنم و می آرایم. اولین ماه مبارکی ست که عبادت خوابم سرجایش هست بی اضطرابِ کمبود وقت. اولین رمضانی ست که تمام کارهای خانه به عهده ام هست و همه اش را بی کم و کاست انجام می دهم. اولین رمضانی ست که هر روز به جلسه اخلاق ظهرهایش می رسم و به تمامی نماز جماعاتش. اولین رمضانی ست که با برنامه های رادیو معارف همراهم و در حین انجام کارها کلی احکام و اخلاق و نکته ی ناب یاد می گیرم از آن. اولین ماه مبارکی که ساعاتی هم برای مطالعه دارم. اولین رمضانی ست که حس خوبم این قدر اوج گرفته... اولین رمضانی ست که "تلویزیون" نداریم!

 

+ وقتی با تمام سریال ها و برنامه های تلویزیون همراهی می کنیم و با رسانه ملی زندگی، خیلی از ساعات بهشتی مان برزخی می شود و پر از خسران و حسرت. چشم که به هم بگذاری ماه مبارک می رود  با سحرها و افطارها و ساعات پربرکتش... و ما می مانیم و چشم انتظاری رمضان دیگر که آیا باشیم یا نه... و سوال، که چرا با اینکه شیاطین در غل و زنجیر بودند "من" هیچ تغییری نکرده ام؟!

 ++ و چه خوب گفت رندی پارسا: این همه از لطف خداست بی شک...

 


برچسب‌ها: رمضان المبارک, رسانه ملی
+ به قلم انار  | 

 

لیلا، تو اولین زن مبعوث عالمی

رسولِ کوچکِ اقلیمِ خودت

برانگیخته و عاشق!

 

صبر داشته باش

.

.

.

می گذرند این روزهای سخت...

 

 


برچسب‌ها: زن
+ به قلم انار  | 

 

در محله ی کوچک ما، بچه مذهبی ها دو دسته شده اند. مسجد جامعی ها، مسجد ابولفضلی ها. مردان هر دو دسته عین هم اند، تسبیح به دست و ریش و جای مهر بر پیشانی، زنان هم همین طور، چادری و نجیب... بابا می رود مسجد جامع. می گوید مسجد جامع شهر برای نماز خواندن اولویت دارد. علی رضا می رود مسجد حضرت ابولفضل. می گوید بچه هایش مخلص ترند. مادر می رود مسجد جامع. می گوید معماری اش دل نشین تر است. فاطمه سادات می رود مسجد حضرت ابولفضل. می گوید آدم هایش به روز تر و سیاسی ترند... و من یک روز در میان میان مسجد ها جابه جا می شوم. هیچ جا تحویلم نمی گیرند و من از غربت سر سجاده کیفور می شوم...

 

 


برچسب‌ها: جهاد
+ به قلم انار  | 


نشریات جدیدی که این روزها از هر گوشه و کناری می رویند ریشه در خاک واحدی دارند و آن "ژورنالیسم حرفه ای" ست. مشخصه اصلی ژورنالیسم حرفه ای آن است که خود را به سخیف ترین گرایش ها و سلیقه های روز فروخته است و روی به ابتذال آورده و برای جلب مشتری دست به همان کارهایی می زند که پاتوق های کنار خیابان می زنند. گزارش های داغ، مسابقه های تنوری، دانستنی های سرپایی، اطلاعات ساندویچی، تیترهای بودار، مسابقات خوشمزه، ... خلاصه انواع مطلب برای انواع سلیقه ها.

ژورنالیسم حرفه ای ناگزیر است که بنیان کار خود را بر ضعف های بشر امروز بگذارد و از ترشح بزاق خوانندگان ارتزاق کند. حتی اگر اجازه دهند هیچ ممانعتی برای سواستفاده از غریزه جنسی مردان و هوس جلوه فروشی در زنان، سر راه خویش نمی بیند و خود را به اب و آتش می زنند تا راهی برای قلب های مریض پیدا کنند. تز روزنامه نگاری حرفه ای اکنون مانیفست یک مبارزه پنهانی سیاسی با انقلاب اسلامی ست. وجود و بقای انقلاب به دین و دین داری مردم رجوع دارد پس هرچه بتواند انسان را به غفلت بکشاند می تواند اسباب یک مبارزه سیاسی با انقلاب اسلامی واقع شود.

 

از عکس های فوتبالیست های حرفه ای در آدامس های بادکنکی گرفته تا دانستنی های علمی، دیدنی های توریستی، رمان های عشقی و ... بنابراین غرب لازم نیست برای مبارزه با انقلاب حتما رو به مقابله سیاسی و نطامی بیاورد. همه چیز، مشروط به آنکه بتواند مردمان را از دین غافل کند، یک "سلاح سیاسی" است.

 

قسمتی از یکی از مقالات کتاب حلزون های خانه به دوش نوشته شهید سید مرتضی آوینی

.

.

.

.

.

به نظرم، آن ژورنالیسم حرفه ای که شهید آوینی سال ها پیش از آن گفته، امروز مصداق خیلی چیزها شده، خیلی از فیلم ها و سریال ها، پیام های بازرگانی و تبلیغاتی، خیلی وبلاگ ها، خیلی مسابقه ها...

 

 

 

 


برچسب‌ها: شهید آوینی, ژورنالیسم حرفه ای
+ به قلم انار  | 

 

 

حجت الاسلام و المسلمین میرباقری:

باید در مواجهه با غربی ها دانش چگونه مبارزه کردن را بدانیم. امام راحل هرگز موافق این نبود که انگشت اتهام از روی آمریکا برداشته شود و به همین دلیل محور مبارزه را بر مبنای مبارزه با استکبار جهانی قرار داده بود. پیامبر (ص) و ابلیس هرگز با یکدیگر آشتی نکرده  و بر سر میز مذاکره نمی نشینند، صلح حق و باطل شدنی نیست.، نرمش قهرمانانه و مذاکره تاکتیک است.

 

حجت الاسلام و المسلمین پناهیان:

امروز واقع بینی این است که آمریکا یک قدرت پوشالی ست و آمارها نیز این را نشان می دهد و این نیاز به ایمان به خدا ندارد. نه تنها واقع بینی نسبت به وضع کنونی، بلکه واقع بینی نسبت به وضعیت آینده نیز ما را به همین نتیجه می رساند. الان برای ایستادگی جلوی آمریکا به واقع بینی بیشتر احتیاج داریم تا به ایمان.

 

سعید زیبا کلام:

آیا این یک مذاکره عزت مندانه است؟ ما که هرچه داشتیم در این توافق نامه دادیم و رفت. دیگر چه مانده است. ما داریم به کجا می رویم؟ این توافق نامه خیلی بلاها بر سر ما خواهد آورد. من برای برنامه ی هسته ای احساس خطر نمی کنم و آرزو می کنم فقط و فقط مراکز هسته ای ما با خاک یکسان بشوداما فقط و فقط همین و بیش از این اتفاق دیگری نیفتد. من نگران انقلاب اسلامی هستم.

 


برچسب‌ها: مذاکره
+ به قلم انار  | 


http://delabad.ir/post/559



برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام نقی علیه السلام, emam hadi, emam naghi
+ به قلم انار 

 

نمی دانم مرز بین نوجوانی و جوانی دقیقا چه سنی ست! اما این را خوب می دانم که سال هاست از نوجوانی گذر کرده ام. با این حال از خواندن کتاب " عقاب های تپه ی 60" که برای نوجوانان نوشته شده بدجور کیف کردم! البته لذت بردنم خیلی بیراه نیست. این جور که اول کتاب نوشته این داستان خیلی دیپلم افتخار و جایزه و تقدیر را از آن خودش کرده.

 

*در هر حال اگر نوجوان هم نیستید این کتاب را بخوانید!

   عقاب های تپه ی 60، نوشته ی محمدرضا بایرامی، نشر سوره ی مهر

 

 

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب, دفاع مقدس
+ به قلم انار  | 

پسربچه ها به سن خاصی که می رسند یک دفعه خیلی غیرتی می شوند، خیلی مرد می شوند. خیلی هوای مادرشان را دارند. سنش فرق می کند برای آدم های مختلف ولی خب برای خانواده های سالم و پاک این سن خیلی زیاد نیست. پسربچه ای را می شناسم قدش هنوز خیلی بلند نشده بود، اما روی مادرش خیلی حساس بود. خیلی هوای مادرش را داشت، خیلی مادرش را دوست داشت. خوش غیرت بود، مَرد بود، حَسن بود، حسن مجتبی (ع) بود... حیف که قدش هنوز بلند نشده بود...

.

.

.

مردک پَست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر، به غرورم برخورد

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد...


برچسب‌ها: اشک انار, امام حسن مجتبی علیه السلام
+ به قلم انار  | 

همین روزهاست؛ می دانم! اشتباه نمی کنم. دلم بی دلیل شور نمی زند، همین روزهاست که مادرم طلب انار کند... همین روزهاست که هوش و حواسش برود سراغ تابوتی که بدنش را نمایان نکند... همین روزهاست هجوم نامردان و نامردمان ... من اشتباه نمی کنم! می دانم... از همان روز که بوی دود پیچید توی خانه بند دلم پاره شد، فهمیدم خبرهایی هست. از همان شبی که خواب دیدم مادرم توی دشت گل هاست، داداش محسنم را روی سینه اش خوابانده و دارد لبخند می زند، فهمیدم این لبخند، لبخند روی زمین نیست... می دانم، همین روزهاست شروع حزن روزهای بی مادری...


برچسب‌ها: اشک انار
+ به قلم انار  | 


عزیزم سلام. شاید این آخرین نوشته ای باشد که برای تو می نویسم. شاید دیگر خیلی کار از کار گذشته باشد اما نمی خواهم این حرفها را نشنیده از هم جدا شویم. من هنوز تو را عاشقم. درست مثل ده سال و سه ماه و پنج روز پیش. مثل همان روز که زندگی را زیر یک سقف با هم شروع کردیم. من هنوز یادم نرفته که تو فسنجان سوخته و قرمه سبزی جانیفتاده مرا با چه اشتهایی می خوردی. هنوز یادم نرفته چه قدر کمکم می کردی تا کمی سبک شود کارهای تلمبار شده خانه. من هنوز به یاد دارم که من و تو روزگار خوب و خوشی با هم داشتیم. هرچند دلمان راضی نبود به شرایط موجود. درآمد بیشتری می خواستیم...پر و پیمان تر، بیشتر... با چه زحمتی توانستیم برای من کار پیدا کنیم. دیگر من هم مثل تو نصف روز را خانه نبودم. کارمان سخت تر شده بود . اما تو کمکم می کردی. و باز هم روزگار ما خوش بود. کم کم راهی به ذهنمان رسید تا درآمدمان را حداقل سه برابر کنیم. کمکم کردی تا آموزشگاه زبان زدم. خودت تبلیغاتش را برایم به در و دیوار شهر چسباندی. کارم رونق گرفت. دیگر خانه نبودم صبح تا شب را. زحمت کارهای خانه هم افتاد به دوش تو. رسیدگی به بچه ها هم. پخت و پز هم.... دیگر مرا نداشتی. مرا نمی دیدی اما همه چیز خوب بود و همان طور که ما می خواستیم. ناسازگاری را تو شروع کردی. خواستی بیشتر خانه باشم. گفتی خانم خانه ات را می خواهی که دیگر من نبودم. از من تعطیلی آموزشگاه را می خواهی من اما با تمام خستگی ها پول و مقامم را دوست دارم. حالا من درآمد زیادی دارم. برای خودم خانه و ماشین گرفته ام. برای خودم مرد شده ام. از تو هم مردتر! من هنوز تو را عاشقم. اگر تو هم دوستم داری تقاضای طلاق را امضا کن. مهریه ام را هم زودتر بده. می خواهم ساختمان آموزشگاه را عوض کنم.....


* متاسفانه متن بالا با الهام از رخدادی حقیقی نوشته شده.


برچسب‌ها: داستان, زن, خانواده
+ به قلم انار  | 

 

 

"جانم فدای حضرت هادی علیه السلام"

 


برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام نقی علیه السلام, emam hadi, emam naghi
+ به قلم انار