X
تبلیغات
انـــــــــــــــــار

انـــــــــــــــــار

انار میوه ی مــادرم زهــــــــــــراست...


ای دخت نبی، زوج علی، گوهر یکتا
ای بدر دجی، شمس هدی، ام ابیها

روی تو ضحی باشد و گیسوی تو والیل
کوثر لب تو، قامت تو شاخه ی طوبی

...


*عید میلاد مادر سلام الله علیه مبارک*

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط انار 


نمی دانم مرز بین نوجوانی و جوانی دقیقا چه سنی ست! اما این را خوب می دانم که سال هاست از نوجوانی گذر کرده ام. با این حال از خواندن کتاب " عقاب های تپه ی 60" که برای نوجوانان نوشته شده بدجور کیف کردم! البته لذت بردنم خیلی بیراه نیست. این جور که اول کتاب نوشته این داستان خیلی دیپلم افتخار و جایزه و تقدیر را از آن خودش کرده.


*در هر حال اگر نوجوان هم نیستید این کتاب را بخوانید!

   عقاب های تپه ی 60، نوشته ی محمدرضا بایرامی، نشر سوره ی مهر

 

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 4 بعد از ظهر  توسط انار  | 

پسربچه ها به سن خاصی که می رسند یک دفعه خیلی غیرتی می شوند، خیلی مرد می شوند. خیلی هوای مادرشان را دارند. سنش فرق می کند برای آدم های مختلف ولی خب برای خانواده های سالم و پاک این سن خیلی زیاد نیست. پسربچه ای را می شناسم قدش هنوز خیلی بلند نشده بود، اما روی مادرش خیلی حساس بود. خیلی هوای مادرش را داشت، خیلی مادرش را دوست داشت. خوش غیرت بود، مَرد بود، حَسن بود، حسن مجتبی (ع) بود... حیف که قدش هنوز بلند نشده بود...

.

.

.

مردک پَست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر، به غرورم برخورد

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد...

 

 

 


برچسب‌ها: اشک انار, فاطمیه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 فروردین1393ساعت 9 بعد از ظهر  توسط انار  | 

همین روزهاست؛ می دانم! اشتباه نمی کنم. دلم بی دلیل شور نمی زند، همین روزهاست که مادرم طلب انار کند... همین روزهاست که هوش و حواسش برود سراغ تابوتی که بدنش را نمایان نکند... همین روزهاست هجوم نامردان و نامردمان ... من اشتباه نمی کنم! می دانم... از همان روز که بوی دود پیچید توی خانه بند دلم پاره شد، فهمیدم خبرهایی هست. از همان شبی که خواب دیدم مادرم توی دشت گل هاست، داداش محسنم را روی سینه اش خوابانده و دارد لبخند می زند، فهمیدم این لبخند، لبخند روی زمین نیست... می دانم، همین روزهاست شروع حزن روزهای بی مادری...


برچسب‌ها: اشک انار, فاطمیه
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 7 قبل از ظهر  توسط انار  | 


عزیزم سلام. شاید این آخرین نوشته ای باشد که برای تو می نویسم. شاید دیگر خیلی کار از کار گذشته باشد اما نمی خواهم این حرفها را نشنیده از هم جدا شویم. من هنوز تو را عاشقم. درست مثل ده سال و سه ماه و پنج روز پیش. مثل همان روز که زندگی را زیر یک سقف با هم شروع کردیم. من هنوز یادم نرفته که تو فسنجان سوخته و قرمه سبزی جانیفتاده مرا با چه اشتهایی می خوردی. هنوز یادم نرفته چه قدر کمکم می کردی تا کمی سبک شود کارهای تلمبار شده خانه. من هنوز به یاد دارم که من و تو روزگار خوب و خوشی با هم داشتیم. هرچند دلمان راضی نبود به شرایط موجود. درآمد بیشتری می خواستیم...پر و پیمان تر، بیشتر... با چه زحمتی توانستیم برای من کار پیدا کنیم. دیگر من هم مثل تو نصف روز را خانه نبودم. کارمان سخت تر شده بود . اما تو کمکم می کردی. و باز هم روزگار ما خوش بود. کم کم راهی به ذهنمان رسید تا درآمدمان را حداقل سه برابر کنیم. کمکم کردی تا آموزشگاه زبان زدم. خودت تبلیغاتش را برایم به در و دیوار شهر چسباندی. کارم رونق گرفت. دیگر خانه نبودم صبح تا شب را. زحمت کارهای خانه هم افتاد به دوش تو. رسیدگی به بچه ها هم. پخت و پز هم.... دیگر مرا نداشتی. مرا نمی دیدی اما همه چیز خوب بود و همان طور که ما می خواستیم. ناسازگاری را تو شروع کردی. خواستی بیشتر خانه باشم. گفتی خانم خانه ات را می خواهی که دیگر من نبودم. از من تعطیلی آموزشگاه را می خواهی من اما با تمام خستگی ها پول و مقامم را دوست دارم. حالا من درآمد زیادی دارم. برای خودم خانه و ماشین گرفته ام. برای خودم مرد شده ام. از تو هم مردتر! من هنوز تو را عاشقم. اگر تو هم دوستم داری تقاضای طلاق را امضا کن. مهریه ام را هم زودتر بده. می خواهم ساختمان آموزشگاه را عوض کنم.....


* متاسفانه متن بالا با الهام از رخدادی حقیقی نوشته شده.


برچسب‌ها: داستان, زن, خانواده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 2 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

 

"جانم فدای حضرت هادی علیه السلام"

 


برچسب‌ها: امام هادی علیه السلام, امام نقی علیه السلام, emam hadi, emam naghi
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 4 بعد از ظهر  توسط انار 


"زمستان 61 بود و هنگامه ی جنگ. هم از نوع شهری که هواپیماها شبانه روز می آمدند و  آژیر و پناهگاه و بمب و هم از نوع جبهه ای که جبهه ها داغ بودند، داغ. این بود که "هیچ آقایی" چون مرا گفتند راهی شود. با آنکه اهل آزمایش بودم و درمان اما نام جبهه و جنگ هم ردیف شده بود و از شما چه پنهان چیزکی هم مثل ترس ته دلم نشست. اما در آزمایشی که از "خونم" کردم دیدم از "خون" دیگران رنگین تر نیست. این بود که راهی شدم..."

 

راهی شد. وقتی داشت می رفت یک پسر پنج ماهه و یک پسر سه ساله داشت. آنجا مسئول بانک خون یک بیمارستان صحرایی شد. روی برگه ماموریت اش نوشته بود 20 روز. اما قد 20 سااااااااال شاید هم بیشتر حرف و تجربه و عشق، "عشق" آنجا دید... توی همان بیمارستان صحرایی صحنه های عجیب زیادی دید؛ جوانی که اسم ائمه را صدا می کند میان درد ها و بعد چند دقیقه تمام دردهایش تمام می شود و ملافه ای سفید می کشند روی صورتش، گنجشک های بازیگوشی که از بالای سقف بیمارستان صحرایی زل می زندند به چشمان نیمه باز مجروحی که درد شدیدی دارد اما دم نمی زند، رزمنده ای که دست راست قطع شده اش بدجور درد می کند، تخت هایی که بعد از هر مرحله عملیات تند تند پر می شوند و با همان سرعت خالی... و تنها خاطره ای از لحظه های درد کشیدن و یا زهرا گفتن جوانان و نوجوانان باغیرت و مَرد را به خاطرشان می سپرند و خیلی حرف های عجیب و زیبای دیگر که مطمئن باش ارزش خواندنش را دارد...

 

نامش "حسن رحیم پور" است و نوشته هایش در کتاب "زندگی خوب بود" نشر سوره ی مهر چاپ شده.


 


برچسب‌ها: جهاد, معرفی کتاب
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 6 قبل از ظهر  توسط انار  | 


نگاه، باید مراقبش بود. چشم، باید پاک نگهش داشت. شیرینی ایمان را چشیدن مراقبت می خواهد. "هرکس به پاس حرمت الهی، از نگاه حرام چشم بپوشد، خداوند ایمانی به او عطا می کند که شیرینی اش را در دل حس می کند" چشم ها برای خود عالمی دارند. چشم یک عضو ساده ی بدن نیست که فقط برای دیدن به کار آید. چشم ها موجودات عجیبی هستند. دنبال یگانه معشوق اند. شاید برای همین نباید توی هر چشمی خیره شد. هر چشم یک صاحب دارد و باید بعضی حرف ها را با همان صاحبش بزند. با چشم ها می توان حس کرد، می توان تمام حرف های ناگفته را شنید، می توان عاشق شد... همین موجودات کوچک، یک جفت مردمک های عجیب، خیلی مراقبت می خواهند. بعضی چشم ها راهزن می شوند، بی رحم می شوند... بعضی چشم ها خائن اند... پناه بر خدا...




برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1392ساعت 7 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

می گویند آدم ها هاله های نورانی و تاریک اطراف خویش دارند. بعضی ها با چشم هایشان این نور یا تاریکی را می بینند، بعضی ها حس می کنند و بعضی ها مثل هم نمی دانند چرا وقتی ساعتی را برای کاری بیرون خانه و توی پیاده روهای شهر شلوغ و میان آدم ها و ماشین ها سپری می کنند وقتی به خانه می رسنند سنگینی خستگی عجیبی دارد از پا در می آوردشان! کلافه و نا آرامم... شاید از بس هاله های تاریک و سیاه به سر و رویم خورده و هاله ی تاریک و مبهمم را سیاه تر کرده... برایم عجیب است این چهره ها و سر و ظاهرها. از دیدنشان وحشت می کنم؛ یک جور رنگ های غلیظ و عجیب و غریب، لباس های غیر قابل وصف که ناخودآگاه به ذهن آدم می رساند عریانی محض این قدر زننده نیست که این لباس ها...  اصطلاحش را می گویند خفن! نمی دانم دقیقا خفن یعنی چه! فقط می دانم چیزی شبیه بغض دارد خفه ام می کند. من اگرچه شهرم سومین شهر ایران از نظر حجاب است حالا اما ساکن شهری شده ام که رتبه ی اول بی حجابی را دارد. به خدا غم دارد جگرم را آتش می زند. بر سر دختران نجیب ما چه آمده؟ این بی حیایی از کجا میان روح زنان و دخترانمان رسوخ کرده؟ دلم می گیرد وقتی توی شهر این همه قبح گناهان ریخته؛ با خودم می گویم خدایا یعنی امشب هم صبر می کنی یا در سحرگاهی تمام این شهر را روی سرمان خراب می کنی؟ و خدا صبر می کند... صبر می کند... خسته ام، خسته از این همه بی حیایی و بی غیرتی،از زلف های پریشان، از نگاه های خیره، از عطر و اسانس های جهنمی، از ساپورت های زرد و نارنجی و صورتی، از راحتی رفاقت دختران و پسران جوان... خسته ام از این شهر، از این همه گناه ....




برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1392ساعت 9 قبل از ظهر  توسط انار  | 


سوار اتوبوس بودیم. هوا گرم بود. از جاده خسته بودیم. مناظر راه هم لذت بخش نبود. تا بود بیابان بود و خار و خاشاک و گاهی خانه ای، خرابه ای. همه حال عجیبی داشتند. خستگی و غم را میشد توی نگاه تک تک شان دید. سکوت محزونی هم که حاکم شده بود حکایت از همین حس غریب داشت. راه طولانی آمده بودیم و بدتر از همه بغض های در گلو بود که در دو زیارت گاه قبلی شکسته نشده بود و هم چنان با ما سفر می کرد. حرمین سامرا و کاظمین را قد رسیدن و یک سلام کوتاه زیارت کرده بودیم و بعد اطاعت از صدایی که می گفت: " به سمت اتوبوس ها برگردید، اینجا امنیت ندارد زائران عزیز". امنیت اگر آنجا نبود پس کجای عالم بود؟! چاره ای نبود اما. گوش به فرمان بودیم. آقای صالح زاده مدیر کاروان بود. مرد شریفی که با تمام فشارها و سختی ها همواره پرانرژی و مهربان بود. توی این مسیر دیگر او هم بریده بود. آرام روی صندلی ردیف اول نشسته بود. آلودگی هوای نجف تقریبا نیمی از هم کاروانی ها را مریض کرده بود. اتوبوس هم چنان در سکوت و گرمای جاده می رفت و هیچ چیزی از انتهای جاده معلوم نبود...  یک دفعه، نمی دانم چه شد، از کجا شروع شد، شاید از یک تغییر ناگهانی مسیر اتوبوس شاید از یک ندای عجیب در دل ها، شاید از شنیدن صدای زنگ کاروانی غریب... سکوت ها شکست. همهمه ای شد. دیگر کسی تکیه نداده بود. همه از روی صندلی ها خیز برداشته بودند و اطراف را نگاه می کردند. انگار دنبال چیزی بگردند. کسی قرار نداشت. من هم. دلم شور افتاده بود. بی قراری می کرد... لحظاتی بعد مدیر کاروان بلند شد و وسط اتوبوس ایستاد. با صدای غمگین و بلندی که به همه برسد اما آرام تر از همیشه گفت: "اینجا دیگر جاده کربلاست، انتهای این مسیر که شاید به نیم ساعتی هم نکشد می رسیم به کربلا" صدای ضربان قلب های عاشق را میشد شنید. بغض ها شکست. همه می باریدند، عجیب می باریدند، هوای خنک بهشت وزیدن گرفته بود....



نمی دانم چه شد

شاید کار ملائکه ای بود که در ورودی کربلا به چشم و گوش و قلب های مان مهر زدند!

به کربلا که رسیدیم دیگر خبری از اشک نبود

بهت بود و بغض بود و سکوت

داستانی که تکرار شد

بغض هایی که ماند

جاده ای که طی کردیم و برگشتیم

و مسیری که دیگر انتهایش کربلا نبود...


 



برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 2 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

گللر نامی ترکی ست. به فارسی می شود گل ها. "تمام گل های دنیا". گللر اسم پیرزنی ست با موهای سفید کوتاه شده، شبیه نرگسی پژمرده، که روی یکی از تخت های سرد آسایشگاه سالمندان داستان زندگی اش را برای خانم نویسنده می گوید. گللر از مرگ می ترسد. او نمی خواهد اینجا بمیرد. او می خواهد بچه هایش او را به خانه ببرند، توی اتاق آفتاب گیر جایش بدهند. روبه قبله درازش کنند و روی او ملافه های تمیز لاجورد زده بیندازند. آن وقت با خیال راحت بمیرد. او اینجا مردن را دوست ندارد. اینجا مرده را شکلات پیچ می کنند و بی هیچ تکبیر و صلوات و روی دست گرفتنی می برند! گللر منتظر ماه بانو و گل بانوست. دخترهای دوقلویش که سرشان خیلی شلوغ است و هربار که می آیند می گویند بگذار سرمان کمی خلوت شود، تو را می بریم خانه... دخترها مشغولند. باید برای تمام زمستان ترشی و مربا درست کنند. برای پسر بزرگ ماه بانو رفته اند خواستگاری. دختر وسطی گل بانو هم امروز فردا می زاید. گللر منتظر است بچه ها او را به خانه ببرند تا شمعدانی ها را قلمه بزند و بافتنی هایش را تمام کند. بعد برود توی اتاق آفتاب گیر رو به قبله دراز بکشد و رویش ملافه های تمیز لاجورده زده.........

گللر دیشب مرد. دخترها نیامدند. او روی تخت سرد آسایشگاه سالمندان جان داد... وقتی که مرد تازه فهمید تمام این دنیا و غصه هایش بازی بوده. فهمید تمام این مدت بی جهت از مرگ می ترسیده. قبرش آفتاب گیر بود، بزرگ و دل باز، او را رو به قبله گذاشتند... اتاق آفتاب گیر همان جا بود....

.

.

.

گللر همه ی ما بود، همه ی ما گللریم... بعد از تمام بازی ها و شادی ها و غم ها یک روز می میریم و می فهمیم مرگ آن قدر ها هم که فکر می کردیم دور و ترسناک نبوده...کافی ست یادمان بماند که ما هم مثل گللر یک روز می میریم...

 

 

گللر نقش اول رمانی ست که دیشب شروع کردم و امروز صبح تمام.

رمان "کاش گل سرخ نبود" نوشته منیژه آرمین.

توصیه می کنم اگر پیدایش کردید بخوانید.


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1392ساعت 3 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

هرچه روزگار می گذرد و نقش های متفاوتی برای ما رقم می خورد خیلی چیزها را بهتر می فهمیم. مثلا مردی که ازدواج کند و همسر جوان و با ایمانش را خیلی دوست داشته باشد و خیلی هم روی او غیرت داشته باشد وقتی روضه ی در و دیوار و غلاف شمشیر و بازوی مادرم زهرا را می شنود بدجور، بدجور، بدجور می سوزد... و مادری که بچه ی شیرخوار داشته باشد، از قضا محرمی برسد، از قضا بچه پسر باشد، شش ماهه باشد، شیرین باشد، ناز باشد، لباس سبز هم به قد و قامت کوچولویش خیلی بیاید و گاهی این بچه توی خواب و بیداری لبان سرخ و کوچکش باز شود و سه تا مروارید گل کرده باشند، وقتی روضه ی علی اصغر می شنود بدجور، بدجور، بدجور می سوزد...

 

همه آرزویم بر آورده ای

سه دندان شیری درآورده ای...


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1392ساعت 8 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

چه حال و هوای عجیبی دارد این روزها و شب ها. آسمان می نالد، ضجه می زند، می غرد و بعد آرام آرام، تا صبح، بی صدا و غریبانه اشک می ریزد... باران می بارد، بیش تر می بارد... می سوزم، بیشتر می سوزم، شعله ها بیشتر زبانه می کشند... باران می زند و بغض در گلو بزرگ و بزرگ و بزرگ تر... پیامک می آید: "حکمت باران در این ایام می دانی که چیست؟ آب و جارو می شود بهر محرم کوچه ها..." و دلم می بارد، می بارد تا آب و جارو کند. اما این اشک ها کاری نمی شود برای این همه گناه. غبارها مانده بر این دل از انبوه لشکر معصیت. از قول و قرارهای روی زمین مانده، از عصیان های بی شرمانه، از اراده ای ضعیف و همتی قلیل. اشکی زلال می خواهد که از سوز جگر بجوشد نه از عادت بی حوصلگی. دلم روضه می خواهد. دلم روضه می خواهد. دلم روضه می خواهد...

 آآآی روضه های ارباب، آآآی عَلم های هیئت، آآآی سیاهی های در و دیوار، آآآی مجلس عزای حسین، آآآی دستمال اشک های محرم... دل آورده ام...دل؛ دل بیمار، دل تب دار، دل محزون، دل خسته، دل شکسته، دل انار، پر از دانه های سرخ، پر از حبّ. عزم ترک گناه دارم، عزم بریدن از لجن زار متعفن عصیان، عزم عزیمت از سیاهی... ، چه وقت بهتر از محرم، چه کسی بهتر از حسین که عاشورا روز بخشیدن گنه کارانی ست که در لحظات آخر می فهمند چه غلطی کرده اند... و خودم می دانم چه غلط ها کرده ام. جز محرم پناهی ندارم. آمده ام لا به لای گریه کن های ارباب، جایی میان عاشقان حسین، تکیه به دیواری از حسینیه ات سر به زانو بگذارم و میان تاریکی مجلس ات فریاد بزنم  " غلط کردم آقا"  اصلا دلم مال خودت. من دیگر بر نمی گردانم این دل را. می گذارم زیر پای عزادارانت تا شاید گوشه ی جاروی حسینیه، نمی از باران اشک ها، قطره ای از عطر و گلاب حرمت، ضربی از دست هایی که به سینه کوبیده می شوند پاکش کند... منتظرم ببینم این محرم با دل من چه می کنی....

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1392ساعت 9 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

همین روزهاست که کم کم از زمین و آسمان، انس و جان، نبات و جماد  و از هر ذره ی عالم صدای "یاحسین" بلند می شود...

 من نیز به وسع حقیرانه ی دل کوچکم پرچم عزا برافراشتم، آب و جارو کردم و گلاب پاشیدم تا اینجا نیز رنگ و بوی خیمه ی  عزای فرزند غریب  زهرا (س) بگیرد...

.

.

.

فصل عاشقی نزدیک است، فصل جنون، فصل انار...

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط انار  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

نوشتن برای من همیشه لذت بخش بود. نوشتن مرا سبک می کرد و دلم را آرام. نوشتن به من جان تازه می داد. تا اینکه دانشجو شدم؛ همه چیز به هم ریخت...

دیگر نوشتن ساده و لذت بخش نبود. سخت و نفس گیر می نمود. نگران بودم و دنبال هدفی اصیل برای قلم زدن. می ترسیدم نوشته هایم نفس پروری باشد. از خود نوشتن برایم چون گناه جلوه کرد. دلم می خواست هیچ اثری از من در نوشته هایم نباشد. فقط می خواستم قلمم وسیله ای باشد برای بیان آنچه حق است. هرچه تلاش می کردم نمیشد. باز هم در لابه لای سطور می خزیدم. سخت بود قلم را در انحصار دیدن... گاه گاهی دل به دریا می زدم. بی خیال، بی هدف، بی مسیر، واژه هایی که می جوشید را می نگاشتم. کم کم تجربه ثابت کرد این نوع نوشتن بیشتر به دلها می نشیند. این را از کامنتهای مطالبم می فهمیدم.

.

.

.

پس از ماه ها بی خبری و سکوت و نبودن، دیگر تصمیمم را گرفتم و معتقدم تقدس قلم و نویسندگی نه به اهداف نوشتن که به نفس نوشتن است حتی اگر بیشترین خاصیتش فقط آرام شدن دل نویسنده باشد. شاید با نوشتن ساده ترین و روزمره ترین ماجراها بتوان قلم را تا منتهای رسالتش برد. وقتی امام صادقم فرموده: "دل به نوشتن آرام می گیرد." وقتی دلارام می خواهم... وقتی خدا را بیشتر حس میکنم وقتی می نویسم...

می خواهم جهاد اکبر کنم

می خواهم نویسندگی کنم

 .

.

.


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

یکی از مهم ترین وظایف زن خانه داری است

همه می دانند بنده عقیده ندارم به اینکه زن ها نباید در مشاغل اجتماعی سیاسی کار کنند؛نه اشکالی ندارد؛ اما اگر چنانچه این به این معنا باشد که ما به خانه داری به چشم حقارت نگاه کنیم این میشود گناه

خانه داری یک شغل است

شغل بزرگ 

شغل مهم 

شغل حساس 

شغل آینده ساز

 .

.

.

.

"فرزند آوری یک مجاهدت بزرگ است"

 


برچسب‌ها: جهاد, امام خامنه ای
+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

تمام سال از شما می گویم. تمام روزها برای شما می نویسم، تمامی واژه هایم رنگ و بوی شما را دارد، تمام شب ها روضه قلم می زنم برای خاطر عزیزتان، اما... در فاطمیه نه... نمی شود، دست خودم نیست... در فاطمیه نمی توانم، دستانم رمق ندارد، دلم تاب نمی آورد. قلم که به دست می گیرم بند دلم پاره می شود. روضه ی شهر مدینه را که گوش می کنم جانم به لب می رسد، نفس هایم کوتاه و صدادار می شود، زنده ماندن جسارت می شود. در فاطمیه من مات و مبهوتم مادر. این دل طاقت ندارد به خدا... حالا باید شروع کنم... حالا که پارچه مشکی های عزای شما را جمع کرده اند، حالا که مسجد محله مان شب ها برنامه ی تشییع نمادین ندارد، کم کم باید شروع کنم و تا فاطمیه ی سال بعد از غم بی مادری بنویسم...


برچسب‌ها: اشک انار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

 

پدربزرگم به آسمان ها رفت...

 .

.

.

لطفا برای شادی روحش سه صلوات هدیه کنید

سپاس

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1392ساعت 3 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

کمی قبل تر که دانشجو بودم، کمی قبل تر که به خاطر برخی وظایف و مسئولیت ها حواسم بیش تر به حرف های شما بود، کمی قبل تر... قبل تر از این که این شوم، خودمان را به آب و آتش می زدیم بیاییم دیدار شما... کمی قبل تر که دانشجو بودم اما نخبه نبودم، عضو لایق و خالص و شایسته ی تشکل نبودم، قاری و هنرمند و ورزشکار و مداح و کارگر و کار آفرین و روحانی و حوزوی و پرستار و معلم و .... نبودم تا لااقل کورسوی امیدی داشته باشم... که از تمام این اقشار آمدند به دیدار شما و من میان هیچ گروهشان نبودم، قبل ترها که فقط یک دانشجو بودم و سهم تشکلمان فقط سالی دو نفر دیدار بود و من هیچ وقت لایقش نشدم... آن موقع که گوش می دادم بیت های عاشقی و درد و غمت را... "سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم، چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم..." و دانه های اشک یکی یکی می چکید، حواسم نبود که شما از من اینها را نمی خواهید، و وظیفه ی من تلاش برای آمدن به دیدار شما نیست، و اگر من همانی می شدم که شما می خواستید این قدر بغض و غصه نداشتید. من بصیرتی را که شما می خواهید ندارم، من همانی نشدم که شما می خواهید... حالا که دیروز این همه غم توی چهره تان دیدم و این همه غصه در حرف هایتان نشسته ام به استیضاح خودم و نفسم را به اتهام ثابت شده ای محکوم کردم و هرچه می گردم هیچ کس موافق من نیست، نه دلم، نه عقلم، نه دینم، نه .... شما.... حرف هایتان را گوش کردم، بعد نشستم پای این لپ تاب و ذخیره کردم و خواندم، دوباره، سه باره... در آخر به این نتیجه رسیدم که سخت ترین کار دنیا خلاصه کردن یا گلچین کردن حرف های شماست! تک تک این جملات و واژه ها حرف دارند. باید دوباره بخوانمشان، کامل و دقیق، باید فکر کنم.....

بیانات در دیدار مردم آذربایجان

 


برچسب‌ها: شرح حال, امام خامنه ای
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1391ساعت 12 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

یک روزهایی در زندگی آدم هست که همه چیز سر جای خودش است، روزهایی که نگران چیز خاصی نیستی ولی وقتی به دلت رجوع می کنی می بینی قرار ندارد... وقتی تمام زندگی ات دلت باشد و این دل هم قرار نداشته باشد یعنی دچار بی قراری محض شده ای... یک دفعه یادت می افتد که خیلی وقت است با خودت حرف نزده ای، خیلی وقت است گریه نکرده ای، یادت می افتد دستمال اشکت مدت هاست که نیست؛ انگار گم شده باشد... یا فرار کرده باشد از تو... یادت می افتد خیلی وقت است با رقیه جانت برای بابایش روضه نخوانده اید... یادت می افتد خیلی وقت است سراغ گل معطر مزار شهید پلارک نرفته ای، یادت می افتد شاخه های نرگسی که هدیه گرفته ای و گذاشتی شان لب ایوان تا در هوای خنک تازه تر بماند دو روز است نبوییدیشان... شهدای گمنام شهر که هفته هاست زائرشان نشدی، عاشورا، چفیه ی خاکی، دست نوشته های کربلا، مادربزرگ چشم به راه و تنهایت، خطبه ی مادر، نه آبی نه خاکی، نگین آفرینش، معراج السعاده، کشتی پهلوگرفته، مرور آیاتی که حفظ بودی شان، عطر حرم سیدالشهدا.... یادت می افتد دلت؛ که خیلی وقت است سراغش نرفته ای و دارد زیر آوار روزمرگی هایت خاک می خورد... یک دفعه، یک سحر، توی سجده، یادت می افتد 6 ماه می شود مشهد نرفته ای، یک سال و سه ماه می شود زائر کریمه ی اهل بیت نشدی، یک سال و یازده ماه می شود از کربلا برگشته ای، 22 سال و 7 ماه می شود بهشت ندیده ای... خیلی وقت است قلمت عاشق نشده؛ خوابش برده در چرخش مستانه اش... یادت می افتد شب جمعه ای نشستی گوشه ی صحن عموعباس خوب رقیه، نسیم خنکی می وزید، چفیه کشیدی روی صورت، از زیر چفیه حالا فقط چراغ ها دیده میشد، دست به دامان رقیه شدی، یواشکی و آرام عمویش را صدا کردی عمو... عمو عباس. و عموی رقیه، عموی تو هم شد، دلت یک دفعه یک جوریش شد، قول و قرارها داشتیم با هم خوش مرام... یک دفعه یاد قرارها می افتی... آخ، بی قراری...

 

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

همه ی کارهایش که تمام شد نفس راحتی کشید. یک لیوان چای پررنگ برای خودش ریخت و گذاشت روی میز تا کمی سرد شود. دوباره تمام خانه را برانداز کرد. توی دلش به خودش کلی افتخار کرد که در کمتر از دو ساعت تمام کارهایی که از صبح و توی آرایشگاه توی ذهنش رژه می رفتند و شکنجه اش می دادند را انجام داده. رفت جلوی آینه. رنگ موی کارملی خوب بهش می آمد. دوباره موهایش را برس کشید. دست برد و از توی کشو رژ لب آلبالویی را بیرون آورد. رنگ جیغ این رژ لب با این موهای تازه رنگ شده خوب به هم می آمد. یادش افتاد که لیوان چایش روی میز است. کمی خورد؛ خیلی سرد شده بود. عوضش کرد و گذاشت همان جا. دوباره رفت سراغ قابلمه ی خورشت و دوباره چشیدش. با تردید کمی نمک اضافه کرد و زیر لب گفت: الان بهتر شد انگار... سری هم به قابلمه ی برنج زد. کمی آب و روغن روی برنج داد. حامد برنج نرم تر دوست دارد....

خانه غرق سکوتی مبهم و محزون است. صدای تیک تیک ثانیه گرد ساعت ثانیه ای رهایش نمی کند. حبه ی قند را فرو کرد در لیوان چای. قند آب شد و فروریخت.... یکی دیگر....و سومی. ساعت را نگاه کرد دو و نیم است. هنوز یک ساعت مانده... لیوان چای و حبه های قند را رها کرد و رفت کنار پنجره. انگار دلش شور افتاده باشد. پرده را کنار زد. کاج هایی که تا دم پنجره طبقه سوم هم خود را بالا کشیده اند او را خوب استتار می کنند و او می تواند ساعت ها بی دغدغه ی چشم های مزاحم، آنجا بایستد و بازی گنجشک ها را تماشا کند و فکر کند...

"نکند نمک غذا را زیادی اضافه کردم؟ چه قدر این کاج ها باشکوهند... این پیرزن که چادر رنگی گل درشت سر کرده مگر چی توی زنبیلش ریخته که این قدر به سختی جابه جایش می کند... تغییر دکوراسیون خانه لازم بود، این تغییر توی سر و ظاهرم هم همین طور... زن آرایشگر می گفت عسلی به رنگ پوستت بهتر می آمد. کاش قبل از خرید رنگ مشورت می کردم! آخی این مرد جوانی که گل رز به دست دارد حتما دارد می رود خانه ی نامزدش! شاید هم عروسی کرده. یادش بخیر حامد کلی تلاش کرده بود سوپرایزم کند و من از اینجا همه چیز را دیده بودم و نقشه هایش را نقش بر آب کرده بودم. هنوز لطافت گلبرگ های همان رزهای مژنتا را زیر سرانگشتانم حس می کنم... یادش بخیر حامد صبح که می رفت ظهر نشده دلش برایم تنگ شده بود و حالم را می پرسید..."

خنده اش صدا دار می شود، در حالی که دارد سعی می کند خنده را حبس کند به آرامی می گوید:

"سهمیه ی مرخصی سالانه اش را توی همان ماه اول سال تمام می کرد. مشهد و شمال و سوپرایز و بلیط دو نفره... حتی یک روز هم اضافه کاری نمی ایستاد. می گفت اسم اضافه کاری روی خودش هست! کارِ اضافه است اضافه کاری! تا تو را دارم  و این قدر هم دوست ت  د ا  ....... چه قدر چشمهایم می سوزد......"  

اشک هایش را گذاشت به حساب آلودگی هوا یا شاید هم حساسیت به بوی رنگ مو یا خنکی هوای بیرون یا .... . یاد لیوان چایش افتاد اما این بار قیدش را زد. به جایش دوباره رفت جلوی آینه. دو تا گیره زد به سمت چپ موهایش. گیره های نقره ای پروانه ای... از صدای چرخیدن کلید توی قفل هول می شود. می رود به سمت در. سلام حامد جان. خوبی؟ سلام. خستم... زود یه چیزی بده بخورم ساعت 4 باید جایی باشم...

زن زود میز را می چیند. مرد زود آبی به صورت می زند. زود سر میز می نشیند. زود غذا می خورد و زود می رود.... زن توی سکوت خانه زل زده به میز، برنج نیمه خورده شده، ظرف سالاد دست نخورده، ساعت مچی جامانده،  دستمال کنار بشقاب، صدای تیک تیک ثانیه گرد ساعتی که دیگر رهایش کرده... می رود کنار پنجره به تماشای گنجشک ها و فکر می کند....

 


برچسب‌ها: داستان, زن, خانواده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

بانوان محترمه

خانه داری فعل مقدسی است

.

.

.

 لطفا به غیر خدا برای هیچ کس انجامش ندهید...

 

 


برچسب‌ها: جهاد, زن, خانه داری
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

پاییز دارد تمام می شود. فصل انار دارد نفس های آخرش را می کشد. غم دارم. امسال فصل انار با فصل دل سرخ یکی شد. امسال سرخی محرم، شبیه سرخی انار بود. امسال پاییز عجیبی بود برایم. انار را دوست دارم. هرچند رنگ دانه های انار و طعم و شکلش برایم یکتاترین شکل و رنگ دوست داشتنی ست اما هیچ یک از اینها دلیل نمی شود که نام اینجا، دلکی ترین صفحه ی هذیان هایم را، انار بگذارم. انار را دوست دارم چون میوه ی مادرم زهراست...مادرم، گل یاس که می بینم و انار یاد تو می افتم. نیمه شب ها صدای ناله ای از انار کوچک توی سجاده به گوش می رسد. نیمه شب ها پیشانی بند یا زهرا بالای چهره ی ماه آقا، اشک می ریزد. پاییز دارد تمام می شود. فصل انار، فصل غم، دلم گرفته مادرم و من هنوز نفهمیدم فرق محرم با فاطمیه را. من مقایسه عاشورا با غصب فدک بلد نیستم. من آسدمهدی شجاعی نیستم. من محرم که می شود روضه ی فاطمیه می خوانم، فاطمیه که می آید روضه ی حسین توی دلم شکفتن می گیرد. من و عمه جانم، حضرت معصومه(س)، گاهی کنج حرم برای هم روضه ی مادر می خوانیم... پاییز است. من از پاییز به فصل انار می رسم از فصل انار به یاد مادر، از یاد مادر به بهشت، از بهشت به اردیبهشت، از اردیبهشت به عطر گل یاس، از عطر گل یاس به مادر، از مادر به حسین(ع)، از حسین(ع) به مادر، از مادر به حسین(ع)، از حسین(ع) به مادر،.... تمام نمی شود این چرخه ی عاشقی، تمام نمی شود این دلدادگی... فصل انار ترک خورده، پهلویی که درد می کند، یتیمی که اشک می ریزد. کودکی که نفس نفس می زند: پدر، فضه گفت بیا...

 


برچسب‌ها: اشک انار
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

من اناری می کنم دانه

به دلم می گویم: خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود!

.

.

.

می پرد آب انار در چشمم...

 


برچسب‌ها: اشک انار
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط انار 

بسم الله. محرم شد، دهه ی اول و دومش هم رفت، توی دهه ی سومش نفس می کشی... کم کم می رود و تو باید دوباره یک سال دیگر صبر کنی تا محرمی، حسین دستت را بگیرد و ببخشد و بگوید سرت را بالا بگیر... خب، پرمدعای خوش زبان، قلمت کو؟ برای آقایت چند خط نوشتی؟ چند واژه نذر کردی؟ داستانت کو؟ خاطره ات چه شد؟ روضه ها کجا رفتند؟ به هر مناسبت اظهار فضل کردی و ادعای حضور! کجا بودی کربلایی؟ کجا بودی کربلایی؟! آی کربلایی.... من بخواهم محرم نوشت بنگارم! من بخواهم توصیف هیئت و روضه و عزا بکنم! من همان بهتر بروم سراغ توصیف عطر شام هیئت که تنها او را قضا نکردم. من این محرم آواره شدم میان کوچه های باران خورده ی شهر... و آسمان شهرمان آی می بارید.... آی می بارید.... آی ضجه می زد... آی اشک می ریخت... هر شب پای یک منبر نشستم. هر شب یک هیئت. همه جا غریبه بودم. همه جا تنها بودم. همه جا هیچ نبودم... من از این محرم چه بگویم جز سکوت... به خدا هیچ نکردم... به حسین (ع) شرمنده ام...

.

.

.

این هم روزی شمایی که آمدی اینجا، این دو خط روضه را بخوان وگرنه روز قیامت حسرت این لحظاتی را می خوری که اینجا گذراندی... بفرما رفیق:

می گویند به سپاه دشمن که نگاه می کرد اسب ها سرشان را به بغل می چرخاندند. برق نگاهش، چشمان اسب ها را می سوزاند، اسب ها شرم می کردند تمااااااااام هم و غمش مشک بود،  کاری  به دست نداشت.یک لحظه هم  حتی!! اصلاً نگاه نکرد که آیا دست افتاد؟... نیافتاد؟ می تاخت به سوی حرم اما...اما وقتی صدای ریختن قطراتی گوشش را نوازش داد...

فَــوَقف العباس

عباس ایستاد

 


برچسب‌ها: بوی سیب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط انار  | 

 

راستش تا به حال در فعالیت های مطبوعاتی ام با فردی به اسم گل پری جون آشنا نشده بودم، اما به برکت مطبوعات و قلم شناختمش، همان قلمی که خدا به آن قسم خورده.

فکه کجاست؟ درست 1500 کیلومتر آن طرف تر از پل شهرستان، همان جا که این بار به بهانه نمایشگاه مطبوعات شلوغ شده، همان جا که صدای خنده های دختران و پسران غرفه های همسایه از صدای انفجار مین زیر پای سید مرتضی هم بالاتر می­رود، شهید آوینی کجایی تا برای ما قلم بزنی... چه قدر خالیست جای تو و آن نوجوان شهیدی که با آرزوی رسیدن به کربلا لب تشنه زیر رمل های فکه دفن شد. خدا می داند چقدر برای سربه راه شدن این جوانان دعا کرده بود.

جزایر مجنون کجاست؟ کمی آن طرف تر از فکه، یعنی کمی آن طرف تر از 1500 کیلومتری پل شهرستان! بیرون نمایشگاه، روی چمن ها، همان جا که حیا به سادگی محو می شود، حتی زود تر از پیکر شهید برونسی ... هنوز تعجب می کنم از رنگ های عجیب این موها و لباس ها... از غریبه هایی که با هم مأنوس می­شوند، آدم یاد آن جوان یزدی می افتد وقتی گلوله ی قناسه از چشم­های عسلی او رد شد حتی مادرش هم نبود که برایش گریه کند

من هزار بار توبه کردم، چون دل خوش کردم به بودن کسانی که با بیسیم آمده بودند، دل خوش کردم و نشستم... چند سال پیش با کمی قدیمی تره این بیسیم ها وصیت می­کردند و شهادتین می­گفتند، سفارش می ­کردند به تلاش و جهاد؛ نمی­فهمم دشمن برای باطلش چه قدر  برنامه دارد و ما چه قدر قانعیم برای احیای حقمان. می خواهم گریه کنم چون یکی از همان ها می گفت: "من نمی توانم به کسی بگویم چطور برخورد کند"  آن وقت دشمن دارد به ما می گوید چطور حرف بزنیم، چطور فکر کنیم، چطور زندگی کنیم، حتی به بچه چهار ساله همسایه ما هم رحم نکرده، می گوید هالک صدایم کنید نه محمد حسن! من دارم گریه می کنم. چون بچه های فامیلمان لباس مرد عنکبوتی و ساسی مانکن را می پوشند، بچه های نمایشگاه هم مدل موهایشان هر روز عجیب تر می شود. من دارم گریه می کنم؛ چون ماهواره ها همه جا را گرفته اند و عکس های مبتذل هم. گریه می­کنم چون رئیس مذهب تشیع هنوز هم حتی در کشور شیعه  ایران، اول مظلوم عالم است. به خدا زهر دارد جگرم را آتش می زند.

راستش تا به حال در فعالیت های مطبوعاتی ام با فردی به اسم گل پری جون آشنا نشده بودم، اما به برکت مطبوعات و قلم  شناختمش، همان قلمی که خدا به آن قسم خورده. دو شنبه از یکی از غرفه ها صدایی شنیده میشد با این مضمون:

گل پری جون!

بله!

اینجایی جون!

بله!

میای بریم؟

نمیام!

چرا نمیای ؟

نمیخوام!

. . .

نفهمیدم چه ربطی به نمایشگاه داشت، خیلی دنبالش گشتم حتی توی تقویم! فقط نوشته بود شهادت امام جعفر صادق...



* خاطره ای بود از نمایشگاه مطبوعات دو سال پیش. خیلی اتفاقی پیدا شد از لا به لای نوشته های قدیمی ام... انگار قسمتش بود خوانده شود این بیچاره هم!

 * اینجا را بخوانید: زیر باران

 



برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

به نظرم گلها دو دسته اند. گل های وحشی و اهلی! و من عاشق گل های وحشی ام. همان ها که خود را به ابتذال خیابانی شدن آلوده نکرده اند و با آب پاشیدن پی در پی تازه نگهشان نمی دارند و  وقتی می خریشان رویشان را پر از ادکلن و اکلیل نکرده اند و دورشان از این کاغذها رنگ رنگی نچسبانده اند... ! قداست گل های آزاد و نجیب و وحشی چیز دیگری ست. وحشی بودن صفت باشکوهی ست و حالا می فهمم "وحشی بافقی" چه حس و حال خوبی داشت. هذیان می گویم اما تو جدی بگیر....

 حواست باشد وحشی هستی یا اهلی. از من گفتن!

 

* برای من گل نخر، گل بچین! گل وحشی...

 


برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 در سخنان رسول گرامی اسلام(ص) دو چیز در ردیف جهاد در راه خدا شمرده شده:

ـ خوب شوهرداری کردن زن

ـ تلاش مرد برای کسب روزی خانواده

 

 

1.جهاد المراة حسن التبعل

2.الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله



برچسب‌ها: جهاد, خانواده
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط انار  | 

 

"روزگار خوشی نیست، نه برای ما و نه برای همه ی آنهایی که به قول حضرت آقا به این حرکت دل بسته اند. نمی دانم تقصیر کیست. شاید از اول حضورمان در این جریان اشتباه بوده. همین جهاد فرهنگی مسخره مان را می گویم که خودمان هم می دانیم از دل برایش مایه نگذاشته ایم. شاید می خواستیم ادای سید مرتضی را در بیاوریم شاید هم...نمی دانم. اما این را خوب می فهمم که حضور در این جبهه انقدر ها هم برای ما مهم نبوده که اگر بود انار ازدواج و تنبلی را بهانه نمی کرد. یا مثلا آن احساس مسخره ی زود گذر نقاش فقیر را خانه نشین نمی کرد یا مثلا...نه...دیگر برایتان مثال نمی زنم. اگر برایتان مهم بود خودتان سری به وبلاگ های دور و برتان بزنید (رائح، وافی، گرا و...) روزگار بدیست..."

 

پاراگراف بالا نظر خصوصی بود که در دو پست قبلی دریافت کردم. نظر شما چیست رفقا؟ علل؟ درمان؟ ....

 


برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1391ساعت 5 بعد از ظهر  توسط انار  | 

تو ، آن آفتابی که پاشیدن مشتی خاک سمت گرمای مهربانی و وسعت پاکی ات، جز از کوته نظران و حمقا بر نمی آید. و آن قدر تشعشع نورانیت تو فراگیر است که اصلا چون منی را چه به اظهار محبت به درگاهت؟! دیر و زود ندارد اظهار نوکری ما … ما شبانه روزی کرده ایم بساط گدایی محبت حضرت تان را … باشد قرار و وعده ی ما برای اثبات هزاران باره ی مهربانی و پاکی نور، یوم العیار ظهور .

برگرفته از دوئل

 

بخوانیدشان:

اشهد ان محمد رسول الله در فدایی اسلام

لبیک یا رسول الله در سایرن

محکومیت اهانت به .... در ضدگلوله

دست های پشت پرده .... در به یاد یار سفر کرده


برچسب‌ها: جهاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط انار  | 

مطالب قدیمی‌تر